جوهرها را نيست مىكند ، و آن پاره از نيستى هنگامى كه بدون جا پديد آمده و به هيچ چيز وابستگى نداشته باشد ، به خودى خود داراى صفتى است كه نابودى جوهرها را فراهم مىكند ؛ پس شرط نابود شدن جوهرها و چيزى كه آن را نابود كند پديد آمده است ، و براى نيست شدن آنها چيزى نمانده است كه چشم به راهش باشيم .
و نيست كردن پارهاى از سياهى همهء پارههاى سفيدى را هنگامى كه نيستى بر آن روى مىدهد ، و جاى سياهى و سفيدى يكى باشد ، به همين گونه است .
پس اگر بگويند : چرا نيستى به پارهاى از جوهرها ويژگى نيابد و در آن حلول نكند ؟
گفته خواهد شد : نمىشود ، اين ويژگى براى پارهاى از جوهرها حاصل شود ؛ زيرا چنين فراهم خواهد شد كه هستى و نيستى يك جا گرد آيند . و گرد آمدن آنها در يك جا براستى نيست كردن آنها يكديگر را در هم مىشكند .
پس اگر بگويند : چرا پارهاى از نيستى ، كه بدون جا پديد مىآيد به نيست كردن جوهرهائى كه برابرش باشند ، ويژگى نمىيابد .
گفته خواهد شد : چنين چيزى نمىشود ، زيرا سبب مىگردد كه نيستى به همان سوى ، ويژگى بيابد ، و به مانند جوهر باشد ، و نشدنى است كه نيستى به بودن ، بود گردد ؛ زيرا بودن به جاى نياز دارد ، و نمىشود بودن در نيستى حلول كند ، زيرا نيستى جائى را نمىگيرد ، و حال آنكه هرچيزى در آن صفتى حلول كند بايد خودش جائى را بگيرد .
پس اگر بگويند : چرا نابودى به خودى خود به پارهاى از سوىها ويژگى نيابد تا نيازى به صفت در سوى بودن « 1 » نداشته باشد .
گفته خواهد شد : اگر چنين باشد ، بايد جوهر به عكس صفت نابودى خود ، باشد ؛ زيرا اثر ضد يكديگر بودن ، همين را فراهم مىكند ، پس چگونه مىشود جوهر با نابودى ، در صفت يكسو بودن همسان باشد .
هامش
( 1 ) اقسام بودن كه اكوان اربعه نام دارد در زيرنويس صفحات قبل ذكر شد .