نابود نمىگردد ؛ مانند دانائى كه با نيست شدن زندگى نابود مىگردد ، هرچند ضدى نداشته باشد ، پس آيا مانند همين را در جوهرها نمىگوئيد ؟
گفته خواهد شد : جوهرها براى موجود بودنشان ، به صفتى نياز ندارند و به اين نياز دارند كه داراى بودنها « 1 » شوند ، جز آنكه بودنشان بدون داشتن يكى از صفات نوعى حقيقى نمىباشد ، پس كسى كه نابود شدن بودنها را بر مىگزيند ، مىگويد وجود آنها با تضاد ، و همانندى كه ميانشان هست ، مىشود كه موجود بمانند و نمىشود جوهرها ، از بودنها تهى باشند ، تا بودنها نيست گردند .
و سيد مرتضى ، چون در مورد ماندن بودنها ، شك نموده است ، در ثابت كردن صفت « فنا » نيز شك كرده و روا دانسته است كه با نيست شدن بودنها ، جوهرها نيز نابود گردند .
و كسى كه مىگويد : بودنها موجود نمىمانند بر آن است كه نيست شدن جوهرها ، به صفتى كه نابودى باشد « 2 » نياز ندارد .
اما كسى كه مىگويد ، جوهرها به صفت ماندگارى موجود مىمانند ، و خود اين صفت موجود نمىماند ، او بر آن است كه با نيست شدن صفت ماندگارى ، جوهرها ، نابود مىشوند ، و پيش سيد مرتضى ، خدايش بيامرزاد ، ماندگارى صفتى نيست ، و اين كه مىگوئيم ، چيزى ماندگار است اين را مىرساند كه وجودش پيوسته است ، و چيزى كه موجود مىماند صفتى ندارد ، كه به صفت ماندگارى تكيه داشته باشد ، و اگر ماندگارى صفت وجودى باشد ، بايد درست باشد كه در آغاز وجود داشته باشد ؛ زيرا چيزى كه روا مىگرداند عرض به چيزى وابستگى يابد جايگيرى آن چيز است ، و جايگيرى در آغاز وجود داشته است ، و از اين بر مىآيد كه بايد جوهر در آغاز موجود شدن ، داراى صفت ماندگارى باشد ، و چنين چيزى نادرست است .
هامش
( 1 ) اكوان اربعه
( 2 ) فناء