و نيز اگر خداوند برتر از همه چيز ، جوهرها را زمان از پس زمان نوبنو كند ، بايستى او ، بودنها را هم « 1 » تازهبتازه كند ؛ زيرا كسى كه چيزى را داراى صفتى مىگرداند ، و دارا شدن اين صفت به واسطهء صفتى حقيقى و ذاتى نباشد ، بايد او خود اين صفت را هم بيافريند ، و حال آنكه دانستيم كه ما مىتوانيم سوئى را برگزينيم ، و از آن سو به سوى ديگر برويم ، و بنابر آنچه آنان گفتند بايد در اينكه سوئى هستيم ناچار باشيم ، و ما جز اين را دانستيم .
پس اگر بگويند : آيا روا نيست جوهرها به زمانى برسند كه بايد نيست گردند ، و همين زمان به مانند زمان دوم از هستى آوازها است كه بايد در آن نيست گردند .
گفته خواهد شد : هستى هرچيزى از يك زمان درگذرد ، درستى موجود ماندنش در تنگناى زمانها ، نخواهد بود ؛ زيرا چيزى نيست كه سبب شود از آن زمان در نگذرد ؛ و به همين دليل دانستيم كه موجود ديرينهء برتر از همه چيز بر كارهاى بىپايان توانائى دارد ، و هرگاه توانائى از يك گونه كار يا از يك زمان ، يا يك جا در گذرد ، بايستى كارى را كه مىتواند انجام بدهد ، شمار نداشته باشد ؛ و چون وجود جوهر از يك زمان در مىگذرد ، از تنگناى زمان خواهد درگذشت .
و سيد مرتضى خدايش بيامرزاد ، در پايان درسش ، در اين شك داشت و مىگفت ، اين استقراء است ، و گمان بيشتر بر آن است كه اين سخن درست باشد ، پس مىتوان همين را دربارهء توانائى نيز آورد ، و گفت كه وابستگى داشتن آن به كارهاى بىپايان واجب نيست ، مگر آنكه ، در گذشتن توانائى از كارهاى پايانپذير ، بدون دليل ديگر باشد .
پس بايد ، هرچيزى از يك زمان در گذرد همين اثر را داشته باشد ؛ و ما در گذشتهها ، آشكار كرديم كه توانائى بايد ، به كارهاى بىپايان وابستگى يابد .
پس اگر بگويند : آيا هر چيزى با نيست شدن چيز ديگرى كه به آن نيازمند است ،
هامش
( 1 ) اكوان : ساكن بودن ، متحرك بودن ، يكى بودن ، پراكنده بودن .