اما چگونگى نيست شدن جوهرها ، اين است كه هرگاه پارهاى از نيستى بدون جا ، پديد آيد ، همهء جوهرها را نيست مىگرداند ؛ زيرا هرچيزى هنگامى كه به خودى خود ، داراى صفتى باشد كه نيستى پديد آورد ، چيزهاى ديگر را نيست مىگرداند « 1 » .
سپس به همان گونه كه خود آن چيز پديد آمده بود نيستى پديد مىآيد و
هامش
( 1 ) براى آشنا شدن ذهن با اين مطالب بايد به نكتهاى توجه نمود كه بنابر آنچه در كتب كلامى و ملل و نحل ذكر شده و ارسطو در علم الطبيعه به توضيح قسمتى از آن پرداخته و اين جانب در چند مقاله و از جمله مقالهاى است كه در مجموعهء مقالات منطقى از انتشارات مك گيل در تهران به چاپ رسيده است .
از قديم دو مشكل بزرگ ذهن فلاسفه را به خود مشغول نموده كه يكى مشكل عقد قضيه و ديگرى هست و نيست شدن اشياء است و اين دو مشكل مرتبط به يكديگر مىباشند .
مشكل عقد قضيه اين بود كه مثلا وقتى مىگوئيم انسان موجود است اين قضيه مشتمل بر سه جزء مىباشد ، موضوع ، محمول ، و چيزى كه رابط ميان آن دو باشد .
بنابراين براى بعضى اين تصور پيش آمده كه هريك از اين سه جزء بايد در خارج مصداقى داشته باشد ، و الا همهء اين تصورات و خود قضيه كاذب خواهند بود ، و از اين جهت همهء محمولات ذهنى را عرض عينى يا جواهر عينى تصور كرده و براى آنها در خارج مصداقى قائل شدهاند و حتى تضاد را هم از تناقض نتوانستهاند جدا نمايند ، مثلا هنگامى كه گفته شود جسم ماندگار است يا نابود است پارهاى از مردم چنين مىپنداشتهاند كه فنا و بقا هم در خارج داراى مصداقى هستند كه غير از وجود خود جسم است ، و آنها در جسم حلول مىكنند .
راجع به مشكل دوم كه هست و نيست شدن است بعضى چنين مىپنداشتهاند كه چون طبق اصل مسلم فلسفى انقلاب هستى به نيستى يا عكس محال است ، پس خود ماهيات اشياء بايد حقايقى ثابت و دائمى باشند كه صفت هستى و نيستى پىدرپى بر آن عارض مىكردند ، اگر صفت هستى غلبه نمود صفت نيستى را از آن بر طرف مىكند ، و به عكس گاهى صفت نيستى هستى را بر طرف نموده و جاى آن را مىگيرد ، بنابراين تضاد را از تناقض فرق نمىگذاشتهاند و با آنكه اعتقاد سيد مرتضى در اين اشياء محققانه ذكر شده و عقيدهء شيخ طوسى هم در بسيارى از جاهاى خود اين كتاب يا در كتاب اقتصاد با مطالب اينجا تفاوت داشته و محققانه است ، اما در اين جا جنبهء كلامى بيشتر به خود گرفته است . و در عين حال از سخنان شيخ در اين جا بر مىآيد كه نيستى خاصيت ذاتى جواهر است و نيازى به نيستكنندهء خارجى ندارد پس فنا را نقيض بقا گرفته است نه ضد وجودى آن .