شخص ناتوان نمىباشد ؛ اما اگر توانائى وجود داشته باشد ، و به كارى وابستگى نداشته باشد بر اينگونه نيست ؛ زيرا با اين كه هيچ مانع تصورشدنى در ميان نباشد به هيچ روئى كار از او سرزدنى نمىباشد .
و دربارهء نشدنى بودن سرزدن كار از موجود ديرينه ، در گذشتههاى بلا آغاز همين را مىگوئيم ؛ براى اينكه كار در گذشتههاى بلا آغاز از او سرزدنى نبوده است ؛ و هنگامى كه از او سرزدنى گرديد به واسطهء صفت توانائى كه از بلا آغاز ، آن را دارا بوده است ، كار از او سر مىزند ؛ و وابستگى داشتن قدرت به دو ضد پيش ما هرچند به همينگونه است ؛ زيرا به دو ضد چنين وابستگى دارد كه يكى از آن دو را به جاى ديگرى مىتوان انجام داد ، و بدينگونه به آنها وابستگى نمىيابد كه هردو را با هم انجام بدهند .
و همچنين توانائىهاى ما به كارى كه بار دهم بايد انجام گردد از آغاز وابستگى دارد هرچند بار دوم انجامشدنى نباشد ؛ براى اينكه كارى كه بار دهم بايد انجام گردد در دوم انجام شدنى نمىباشد ، و چون هنگامى فرا رسد كه كار انجام شدنى گردد ، به همان قدرتى كه از آغاز وجود داشت ، انجام مىگردد ، و بار دوم همان كارى كه دوم است با همين توانائى انجام دادنى مىباشد ، پس بدين نمىكشد كه قدرت بودنش ، از ميان برود .
اما اگر توانائى وجود داشته و به هيچ چيز وابستگى نداشته باشد ، اين چنين نمىباشد و بدان مىكشد ، كه بر آنگونه كه آشكارش كرديم ، قدرت بودنش درهم شكند ؛ و در گذشتهها ، در آنجا كه روشن كرديم ، شخص توانا به كار وابستگى پيدا نمىكند ، مگر به اينكه آن را موجود گرداند ، گفتيم قدرت به كارى وابستگى نمىيابد مگر بر اين روى كه آن را پديد آورد .
( اثبات صفت اختيار كه زايد بر قدرت است )
اكنون كه وابستگى يافتن يك قدرت بر همه كار ثابت شد ، اين هم بايد دانسته شود كه قدرت واداركننده به كار و به ناچار پديدآورندهء آن نيست بلكه شخص توانا