مىدهند كه تندرستى و ساختمان مخصوص ، و چسبندگى مواد به يكديگر ، و ترى و خشكى ، همگى در اجسام بىجان و در كسانى كه بر انجام دادن كار ، توانا نيستند وجود دارند .
و مىبايد اين صفت دو گونه صفت باشد ، يكى از جهت اينكه صفتى را در محل به وجود آورده ، و ديگر آنكه براى همه با هم اين حالت را فراهم آورده است ؛ زيرا خود هرچيزى اثرى را كه فراهم مىكند به خودش بازگشت دارد ، و نمىشود در خود چيزى كه نوپديد شده است ، دو صفت گوناگون وجود داشته باشد كه هردو به خودى خود باشند ؛ براى اينكه وجود دو صفت ناهماهنگ بدان مىكشاند كه چيزى با خودش ناسازگارى داشته باشد و بدان مىكشاند كه هرگاه چيزى بر آن روى دهد كه ضد يكى از آن دو صفت باشد هست و نيست هردو با هم بر آن روا باشد ، و همهء اينها نادرست مىباشند .
پس اگر بگويند : چنانچه توانائى ، چيز ديگرى جز تندرستى باشد ، روا خواهد بود كه تندرستى موجود باشد ، هرچند توانائى با آن يافت نشود ، پس شخص ، توانا نباشد و يا توانائى موجود باشد ، هرچند كه تندرستى با آن نباشد ، پس او توانا باشد .
گفته خواهد شد : ما اين را روا مىداريم : اما موجود بودن تندرستى با نبودن توانائى درست است ، و شكى در آن نيست ، و ما آن را آشكار گردانيديم ؛ و اما موجود بودن توانائى بدون تندرستى ، اگر نبودن تندرستى كه نشانش مىدهند ، ساختمان حياتى را از ميان نبرد ، نيز روا مىباشد ؛ و اگر نبود تندرستى ساختمان حياتى را از ميان ببرد نبود تندرستى با بودن توانائى ، درست نمىباشد ، براى اين كه زندگى به ساختمان بدنى نياز دارد ، اما با موجود بودن ساختمان حياتى سخن درست ، اين است كه صفت توانائى به چيزى بيشتر از ساختمان حياتى نياز ندارد .
و ميان مردم كسانى هستند كه مىگويند ، توانائى به گونهاى از سختى نياز دارد .
تمهيد الأصول في علم الكلام ( تمهيد الاصول در علم كلام اسلامى ) ( فارسى ) — صفحة 302
مساهمون: الشيخ الطوسي
ص٣٠٢