به پارههايش ؛ زيرا اثر از همه رو هم پديد مىآيد « 1 » .
دوم : و پس از ثابت شدن آنكه اين اثر به يكى از آن دو شخص اختصاص دارد و از همهء او روى هم سرمىزند اكنون راه ثابت كردن وجود اين صفت آن است كه اين كارآمدى براى وجود يك صفت حقيقى مىباشد كه اين كارآمدى را تازه به تازه به وجود مىآورد ، با آنكه رواست با يكى بودن چگونگىها و شرطها تازه به تازه بهوجود نيايد ، پس بايد صفتى موجود باشد تا آن را تازه به تازه به وجود آورد ، زيرا از همين راه صفتهاى حقيقى را ثابت مىكنيم « 2 » .
و نيز كسى كه از عهدهء كارى برمىآيد ، از اين بيرون نيست كه يا به خودى خود بر آن توانا است ، و يا به واسطهء وجود صفتى است « 3 » و يا نه به خودى خود و نه به واسطهء وجود صفتى است ، و يا ديگرى او را به كار وا مىدارد ؛ و نادرستى همهء اينها را در گذشتهها ثابت كرديم ؛ به اينكه گفتيم : اگر يكى از ما به خودى خود توانا باشد ، مىبايست همهء جسمها ، به خودى خود توانا باشند ، براى اينكه همگى در خود ، بودن انبازند « 4 » ، و گفتيم همگى ، در خود ، بودن همانند مىباشند .
و نيز مىبايست توانايان در توانائى بر يكديگر فزونى نداشته باشند .
و نيز مىبايست هريك از آنها بر كارهاى بىنهايت توانا باشند .
و نيز مىبايست از هريك برآيد كه موجود بلا آغاز را از انجام دادن كار
هامش
( 1 ) گذشت كه همهرو هم عبارت بود از عناصر حياتى و نحوهء تركيب آنها و ساختمان حياتى كه چگونگى ارتباط ما بين اندامها مىباشد و صفت حيات كه مجموعا يك شخص را تشكيل مىدهند .
( 2 ) گفته شد كه مىبينيم جسميت و عناصر حياتى و ساختمان حياتى و صفت حيات در دو نفر موجود است با اين همه يكى از عهدهء كارى برمىآيد و از ديگرى برنمىآيد پس اين دليل بر وجود صفتى در او مىباشد كه اين امتياز را برايش پديد آورده است و همهء صفتها را از آثار مخصوص به آنها ثابت مىكنند .
( 3 ) صفتى كه غير از ذات و ماهيت نوعى يا صفت هستى و يا اجناس و فصول ماهيت نوعى انسان است .
( 4 ) خود بودن به معنى ذات است .