گوش يا اندام بوئيدن و كامها « 1 » باشد نسبت داده شود ، باز لفظ ادراك معنائى را مىرساند كه هريك از حاسهها آلت حصول آن معنى مىباشند .
و نيز « اهل زبان » سخن گويندهاى را كه بگويد : شخصى را به چشم درك كردم يا دريافت كردم ، يا احساس نمودم ، تفاوتى نمىگذارند ، پس اگر ادراك جز ديدن ، معنى ديگرى داشت ، در الفاظ ديگر نيز تفاوتى حاصل مىشد « 2 » .
پس اگر بگويند : ادراك در آيه به چشم نسبت داده شده است ، و ما هم مىگوئيم چشمها او را نمىبيند ، پس از كجا دانسته مىشود كه خود بينايان ( صاحب چشم ) او را نمىبينند .
گفته خواهد شد : اگرچه ديدن ، به اندام نسبت داده شده است ، اما دارندهء اندام از آن ، در نظر گرفته شده است ، مانند اينكه اگر بگويند : دست فلانى چيزى را سخت نمىگيرد ، و پايش راه نمىرود ، زبانش سخن نمىگويد ، از همهء اين سخنان موجود زندهاى را كه دارندهء اين اندامها است در نظر مىگيرند ، و اگر آنچه مىگويند ( كه بدون چشم ديده مىشود ) درست باشد ، ديده نشدن به آلت ، ستايشى برايش نخواهد بود ، زيرا چشمها كه اندام ديدن هستند ، همچنان كه او را نمىبيند هيچيك از ديدنىها را نمىبينند ، پس چه اختصاصى براى او خواهد بود ؟
پس اگر بگويند : آيا شما نمىگوئيد : گرمى ميل را با چشم ديدم ، و از اين سخن ديدن را قصد نمىكنيد ، پس چرا آيه نيز ميل آن نباشد ؟ « 3 »
گفته خواهد شد : اين استعمال پيش زبان دانايان شناخته نيست و اين را كسانى مىگويند كه عرب نيستند و ميان مردم عربزاده شدهاند و گفتارشان را نمىتوان سند آورد و اگر هم پذيرفته باشد آنچه را ما گفتيم درهم نمىشكند ، زيرا در اين گفتار ، ادراك به اندامها نسبت داده شده است ، و اختصاصى به اندام ديدن ندارد ،
هامش
( 1 ) اللهوات جمع لهات به معنى كام و دهان ( مترجم )
( 2 ) زيرا هريك از اين الفاظ معنايى را مىرساند كه به توسط يكى از حاسهها پديد مىآيند ، همچنان كه چشم نيز اندامى است كه آلت حصول ادراك است . ( مترجم )
( 3 ) يعنى ممكن است ديدن به چشم نفى شده باشد و ديدن به غير چشم تفى نشده باشد . ( مترجم )