ديگرى است ، پس اگر مانند همينها باشد ، مىبايست او را به همين حاسهها ببينيم ، آنچنان كه با حاسهء ششم مىبينيم ، زيرا هردو باهم يكسانند ، و اگر آن حاسه مانند اينها نيست ، دگرگونگى آن با اينها بيشتر از دگرگونگى خود اينها با يكديگر نيست ، و با اين همه او را با هيچيك از اين حاسهها درك نمىكنيم ، پس مىبايست با حاسهء ششم نيز درك ناشدنى باشد .
دليل ديگر : و نيز گفتار خداوند برتر از همهچيز ، كه گفته است :
« لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ »
مىرساند كه او درك ناشدنى است ، و آيه از اين روى دركناشدنى بودنش را مىرساند كه خداوند برتر از همهچيز خودش را به از ميان بردن درك شدنى بودن ستوده است ، و درك شدن ديده شدن است ، و هرگاه ستودن به از ميان بردن چيزى وابستگى داشته باشد كه از آن جدا نشود ، اثبات كردنش ، جز درهم شكستن ستودن ، نمىباشد ، و اين سخن به روشن شدن چيزهائى نياز دارد : يكى آن كه ادراك نامبرده شده در آيه ديدن است ، دوم : او خودش را به ديدنى نبودن ستوده است ، سوم : هرگاه ستودن به نفى كردن چيزى وابستگى داده شده باشد ، اثبات آن درهم شكستن ستودن است .
و دليلى كه مىرساند مقصود از ادراك در آيه ، همان ديدن است ، اين است كه خداوند ادراك را به چشمها نسبت داده است ، و لفظ ادراك اگرچه ( در يكى از معانى خود ) با كلمهء بصر مشاركت دارد « 1 » اما هنگامى كه به بصر نسبت داده شد معنايى را مىرساند كه چشم آلت حصول آن معنى است ، و آن معنانى كه چشم آلت حصول آن است ، ديدن است ، همچنان كه اگر ادراك به ديگرى از حواس كه دو
هامش
( 1 ) مقصود اين است كه لفظ بصر سه معنى دارد : چشم ، بينائى ، علم ، و كلمهء ادراك در معنى بينائى و علم ، با بصر مشاركت دارد و مترادف با آن است ، و در اين آيه ابصار كه جمع بصر است به معنى چشم است نه آن دو معنى ديگر ، به اين دليل كه ابصار فاعل لا تدركه مىباشد و ادراك به بصر نسبت داده شده است زيرا چشم مانند اندامهاى حاسه ديگر آلت ديدن است و نتيجهء استدلال اين است كه خدا به توسط هيچ حاسهءاى چه خواس شناخته شده يا شناخته نشده ، مانند حس ششم يا جز آن تصور شدنى نمىباشد . ( مترجم )