دانستنى وابستگى يابند ، مىبايست ، هر دو مانند يكديگر باشند .
و نمىتوانند بگويند : ناهمانندى دانش ما با دانش او به اين است كه دانش او به دانستنىهاى بىنهايت وابستگى يافته است ، و يا از اين روى است كه دانش او بلاآغاز است ، و دانش ما نوپديد مىباشد .
خواهيم گفت : اما وابستگى يافتن دانش او را به دانستنىهاى بىنهايت نمىپذيريم ، بلكه در دليل پس از اين ، آشكار خواهيم كرد كه نمىشود يك دانش بطور تفصيل جز به يك چيز دانستنى وابستگى بيابد ، و بلاآغاز بودن دانش او با نوپديد بودن دانش ما در اين كه آنها همانند ، يا ناهمانند باشند دخالتى ندارد ، زيرا هرگاه ، دو دانش از جهت وابستگى يافتن به يك دانستنى بر يك روى ، در يك زمان ، و از يك راه همانند باشند ، و از جهت تازه پيدا بودن ، يا بلاآغاز بودنشان يكسان نباشند ، اين ناهمسانى در همانند بودن ( ذاتى ) آنها دخالتى نخواهد داشت .
دليل ديگرى نيز مىرساند كه روا نيست او به صفت دانش بلاآغاز دانستنىها را بداند ، اين است كه اگر چنين مىبود بدان مىكشيد كه بيش از يك دانستنى را نداند ، يا آن كه با دانشهاى پايانپذير دانستنىهاى پايانپذير را بداند ، زيرا دانستنىهاى پايانپذير جز به دانشهاى پايانپذير دانسته نخواهد شد ، و روا نمىباشد كه او دانشهاى بىنهايت داشته باشد ، زيرا ، موجود شدن دانشهاى بىپايان ، و دانستنىهاى بىپايان محال است ، و گفتن اين كه به دانستنىهاى پايانپذير يا به يك دانستنى دانا مىباشد بيرون شدن از دين اسلام است « 1 » .
هامش
( 1 ) از عبارت چنين بر مىآيد كه شايد شيخ منكر صور علميهء خداوند باشد ، و علم خدا را به توسط صورت نداند بلكه مطابق نظر فلاسفهء اشراق علم او را عين حضور اشياء خارجى پيش او بداند ، و استدلال شيخ در اينجا بر اين پايه است كه اگر كسى به توسط صفت علم چيزها را بداند ، بايد برابر با هر معلومى داراى يك صفت علم باشد زيرا هر علم جز به يك معلوم تعلق نمىگيرد ، و اگر كسى به چيزهاى دانستنى بىنهايت دانا باشد بايد داراى علمهاى بىنهايت باشد و حال آن كه تحقق بىنهايت در عالم محال است ، و به همين دليل