به صفات حقيقى نوپديد باشد - نيز ما باطل كرديم ، و سخن را در اين باب به پايان رسانديم .
ابطال معانى ازليه
و اگر چنين باشد كه شايستگى موصوف شدن به اين صفتها ، به واسطهء صفات حقيقى بلاآغاز باشد ، به اين باطل مىشود . كه اگر خداوند به واسطهء صفات حقيقى بلاآغاز ، اين شايستگى را مىيافت ، بايستى اين صفتها مانند براى او باشند ، و همهء صفتهائى را كه او شايستگى دارد ، اينها نيز شايستگى همان صفتها را داشته باشند ، به اين كه داراى صفتى باشند كه براى داشتن آن صفت درست باشد كه دانا و توانا و زنده باشند ، همچنان كه درست است موجود بلاآغاز برتر از همه چيز ، اين صفت را داشته باشد ، و به واسطهء داشتن آن صفت ، مىبايست دانا و توانا و زنده باشد ، زيرا همگى در اين انبازند كه بلاآغازند ، و بلاآغاز بودن صفتى است ، كه همان موجود بودن آنها است .
پس اگر بگويند : آيا پيش گروهى چنين نيست كه بلاآغاز بودن خداوند همان صفت خود بودنش نيست ، و بنابراين نمىبايست با انباز بودن در صفت بلاآغازى به خودى خود مانند يكديگر باشند ؟
گفته خواهد شد : اين پرسش به كسى كه مىگويد : اين صفت ، جز خود بودن چيزى نيست روى نمىآورد . و هركس صفت بلاآغاز بودن را در صفت خود بودن فراهم شده مىداند ، مىگويد : با انباز بودن در صفت بلاآغازى ، مىبايست در هرچيزى كه از اين صفت فراهم شود نيز انباز باشند ، آيا نمىبينى ، هرچيزى در صفت جا گرفتن با جوهر انباز باشد ، بايد در جوهر بودن نيز با آن انباز باشد ، پس بنا به هردو روش با هم ، اين پرسش نابجا خواهد بود .
پس اگر بگويند : چرا چنين پنداشتيد كه بلاآغاز بودنش ، يا همان صفت خود بودن او است ، و يا از صفت خود بودنش فراهم گرديده است .
خواهيم گفت : براى اين كه بلاآغاز بودن ، صفتى است كه همسانى و