نشدنى است ، و اين سخن در صفت دانستن و ندانستن بدون هيچ گفتگوئى درست مىباشد ، اما كسى كه مىگويد : صفت توانستن و زنده بودن هيچ ضدى ندارند ، نمىتواند اين را بگويد « 1 » و مىتواند بگويد : با صفت توانائى نبوده كارى نمىتوان انجام داد ، زيرا شرط امكان با توانائى انجام دادن كارى به كار انداختن جائى است كه توانائى در آن موجود است ، به اين دليل كه هرگاه ، از دو دست يارى بجويد ، كارى انجام مىدهد كه بدون يارى جستن از آنها آن كار انجام دادنى نخواهد بود .
اما صفت زندگى ، براستى ، چيزى جز اين نيست كه پارههاى بسيارى يك مجموعه بشمار آيد ، و با همان پارهها كه مجموعه از آن فراهم شده است چيزهائى را درك كنند ، و با نيست شدن اين مجموعه درك كردن به هيچگونه درست نباشد « 2 » .
پس اين كه خداوند ، به واسطهء صفات حقيقى نبودهاى ، شايستگى موصوف شدن به اين صفتها را يافته باشد نادرست گرديد .
علاوه بر آن ، ما آشكار كرديم كه هر صفتى ، به خودى خود ، به چيز ديگرى جز خود موصوف ، وابستگى داشته باشد ، نبودن چنين صفتى آنرا از اين وابستگى بيرون مىبرد « 3 » و نداشتن وابستگى به چيزهاى ديگر از موصوف شدن به توانائى و دانائى كه از توانائى و دانائى نبوده حاصل شود ، جلوگيرى مىكند .
و شايستگى موصوف شدن به اين صفتها را كه به واسطهء وابستگى
هامش
( 1 ) نمىتواند بگويد : كارى كه به صفت توانايى بر آن توانا مىباشد ، با صفت ناتوانى نسبت به همان كار موصوف به ناتوانائى مىباشد .
( 2 ) تعريف كردن حيات به اين گونه ، با روش دكارت كه موجود زنده را يك ماشين بسيار پيچيده مىداند خيلى نزديك است ، زيرا به نظر او هم موجود زنده مجموعهء اجزا و اندامهاى وابسته به هم است كه هريك از آنها كار مخصوص به خودش را با كمك بقيه انجام مىدهند ، پس نفس و جان زنده يك امر مادى است كه زمينه براى پيدا شدن صفات معنوى مىباشد .
( 3 ) توضيح مطلب ، در فصل اثبات موجود بودن خداوند ، گذشت .