است ، اين شايستگى برايش پيدا شده است ، يا چيزى كه تازه وجود پيدا كرده اين شايستگى را برايش فراهم نموده است .
و چون همهء اينها را باطل مىكنيم ، چيزى به جاى نخواهد ماند ، جز آن كه به خودى خود ، و يا به واسطهء صفتى كه آن را به خودى خود ، دارد ، اين شايستگى برايش حاصل شده است ، پس آنچه مىخواهيم بگوئيم ثابت گرديده است ؛ روا نمىباشد ، كه شايستگى اتصاف به اين صفتها نه به خودى خود ، و نه به واسطهء موجود بودن يك صفت حقيقى كه در او باشد ، اين شايستگى برايش حاصل شده باشد « 1 » .
و اگر شايستگى اتصاف به صفتى ، به كارى كه ديگرى انجام دهد ، وابستگى داشته باشد ، چنين فراهم مىكند ، كه بنابر آنچه آشكار كرديم ، بايد خود موصوف تازه به وجود آمده باشد ، و از زمانى كه پديد آمده اين شايستگى برايش حاصل شود ، و چنين چيزى در موجود بلاآغاز ، شدنى نمىباشد ، و يا اگر شايستگى اتصاف را صفتى كه در خود موصوف باشد ، برايش فراهم كند ، چنين صفتى كه نشان دادنى باشد جز زنده بودنش يافت نمىشود ، و اگر زنده بودنش شايستگى اتصاف به صفتهاى ديگر را فراهم كند ، مىبايست زنده بودن ، همين شايستگى را در ما هم فراهم كند ، و هريك از ما به واسطهء زنده بودنش از صفت دانستن و توانستن بىنياز باشد ، و چنين چيزى ، درست نيست ، زيرا بدان مىكشد كه هريك از ما بر كارهاى بىنهايت توانا باشيم ، و دانستنىهاى بىنهايت را بدانيم ، و آنچه مىدانيم جز اين است ، پس درست نخواهد بود كه شايستگى اتصاف به اين صفتها در او بر اين گونه باشد .
و روا نخواهد بود ، به واسطهء صفتهاى حقيقى نبودهاى ، شايستگى اتصاف به اين صفتها را داشته باشد زيرا اگر چنين باشد ، بايد ، به صفت نادانى نبوده ، همان چيزهائى را كه مىداند ، به ندانستن همانها موصوف باشد ، و چنين چيزى
هامش
( 1 ) اين صفت را چنين تعريف كردهاند : و الصفهء التى يوجب صفة اخرى به شرط امر منفصل ، فيسمى مقتضيا ( همان رساله ص 210 )