زايد بر وجود موصوف باشد ، بايد ميان اين دو جدائى گذاشت ، و اين جدائى از آن بيرون نيست كه يا به خود وجود صفت است ، و يا به چگونگى شايستگى موصوف شدن موضوع به اين صفتها مىباشد .
نخست نادرست است ، زيرا صفتها سه بخش مىشوند : يكى صفتى كه وجود خود موصوف ضرورت اتصاف به آن را فراهم مىكند ، و ديگرى آن كه به واسطهء وابستگى يافتن به يك صفت حقيقى كه زايد بر وجود خود موصوف است ، اين شايستگى حاصل مىشود ، و ديگرى آن كه اين شايستگى را كسى در او پديد آورد ، و تنها به اين كه شايستگى اتصاف حاصل است ، چگونه مىتوان دانست كه اين شايستگى ، به وجود صفتى كه زايد بر موصوف است ، حاصل گرديده ، يا كه اين شايستگى را وجود خود موصوف فراهم كرده است .
دوم ، كه جدائى ميان آن دو قسم به چگونگى شايستگى موصوف شدن به اين صفت بازگشت كند ، آن هم چنين است كه چگونگى شايستگى بر دو گونه است :
يكى وجوب ، و ديگرى امكان ، و ما دانستيم كه امكان راه ثابت كردن صفتهاى حقيقى زايد بر وجود موصوف مىباشند « 1 » پس مىبايست وجوب هم راه ثابت كردن صفاتى باشد كه به وجود خود موصوف حقيقت دارند « 2 » ، و اگر نه كار بدان مىكشد كه جدائى ميان اين دو نباشد و اين نادرست است .
پس اگر بگويند : شما نگفتيد ، اين قضيه درست نيست كه ممكن است جدائى ميان آن دو به اين باشد كه اگر پذيرفتن اين كه شايستگى اتصاف يك صفت حقيقى زايد بر وجود موصوف « 3 » باشد ، و به يك قضيه محال بكشد ، در اين هنگام
هامش
( 1 ) معانى
( 2 ) صفات النفس
( 3 ) مقصود اين است كه هرچند در نظر پيروان اشعرى عرض بايد در محل باشد اما شرط نمىدانند كه محل آن داراى ابعاد باشد و فضائى را اشغال كند ، بنابراين قيام صفات يا معانى ازليه را بر ذات الهى جايز مىدانند هرچند وجود او را جوهر نمىدانند بلكه به يك حساب جزء اعراض مىشمارند .