تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تمهيد الأصول في علم الكلام ( تمهيد الاصول در علم كلام اسلامى ) ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
و اگر درست نباشد كه خداوند دانستنىها را بداند ، پس هرچيزى برايش دانستنى نباشد نمىشود آن را بداند ، چه به دانشى كه به خودى خود باشد ، يا به دانش نوپديد ؛ پس اين قسم بيهوده گرديد . و به مانند همين گفتار ، دانسته مىشود ، كه نمىشود ، خداوند بر پاره‌اى از كارهائى كه بر آن توانائى دارد ، به توانائى به خودى خود ، بر آن توانا باشد ، و بر پاره‌اى از كارها ، به توانائى نوپديد توانا باشد ؛ زيرا بر هركارى به توانائى نوپديد ، توانا باشد ، اگر از كارهائى باشد ، كه ممكن است ، بر آن توانائى حاصل شود ، مىبايست ، از جهت اين كه توانائى به خودى خود دارد ، بر آن كار توانا باشد ؛ زيرا وابستگى داشتن او به كارها ، وابستگى توانايان است ؛ از آن رو كه چون توانا است ، بايد زنده باشد . و نيز چون اين وابستگى را دارد ، ممكن است ، از او كار سر بزند ، اما از جهت توانائى داشتن به صفت توانائى ، اين گونه وابستگى نمىشود ، وجود داشته باشد ؛ و اگر كارى كه به توانائى نوپديد ، بر آن توانا مىباشد ، از كارهائى باشد كه ممكن نباشد ، بر آن توانائى حاصل شود ، روا نخواهد بود ، بر آن توانائى حاصل شود ؛ چه به توانائى به خودى خود باشد ، يا بد صفت توانائى « 1 » . اما صفت زندگى ، چون به چيز ديگرى وابستگى پيدا نمىكند ، ممكن بودن چيزى ، در آن تصور نمىشود .
هامش
( 1 ) مفاد استدلال اين است ، كه قدرت ذاتى محدود به حدى نيست ، بلكه نامحدود است و هركارى ممكن باشد از او سر بزند ، و محال لازم نيايد ، مقدور او خواهد بود ، اما كارهاى محال مثل راه رفتن و خوردن و خوابيدن ، چون مستلزم جسم بودن اوست ، از تعلق قدرت خارج است و قدرت به آن تعلق نمىگيرد ؛ زيرا امرى محال است .