خواهيم گفت : چون ثابت شد ، كه او به پارهاى از دانستنىها ، به خودى خود ، دانا مىباشد ، مىبايست ، به چيزهاى ديگر هم ، به خودى خود دانا باشد ؛ زيرا كار از اين بيرون نيست ، كه يا مىشود اين دانستنىها را بداند ، و يا نمىشود آنها را بداند ؛ اگر مىشود ، بايستى آنها را به خودى خود بداند ؛ زيرا صفتى كه عين خود موصوف است ، جز شدنى بودن ، شرط ديگرى ندارد ؛ و چون مىشود به اين دانستنىها ، دانا گرديد ، بايد به آنها دانا شود .
و اين سخن را از آن رو گفتيم ، كه وابستگى خداوند به دانستنىها ، همان وابستگى دانايان به دانستنىها است ؛ نه وابستگى دانشها به دانستنىها ، و شخص دانا ، از آنجا كه دانا است ، مىشود كه هرچيز دانستنى را بداند .
آيا نمىبينى ، هيچ چيز ، دانستنى نمىباشد ، مگر آن كه هركسى مىتواند ، آن را بداند .
و كسى نمىتواند بگويد : آيا چنين نيست ، كه هيچ يك از ما نمىتواند چيزهائى را كه پايان ندارد بداند ؛ پس چگونه گفتيد : هيچ دانستنى نيست ، جز آن كه هركسى مىتواند آن را بداند ، و چيزهاى بىنهايت ، از آن رو دانستنى نمىباشند ، كه موجود شدن دانشهاى بىپايان محال است ؛ و هيچ دانستنى نمىباشد ، مگر آن كه هركسى مىتواند ، آن را بداند .
و اين كه گفتيم : وابستگى داشتن خداوند به دانستنىها ، وابستگى دانايان است ، نه وابستگى دانشها ؛ براى اين است كه از وابستگى داشتن دانش ، به چيزهاى دانستنى ، مىبايست ، شخص دانا زنده باشد ؛ و براى همين وابستگى داشتن دانش به دانستنىها ، شخص دانا مىتواند ، كار استوار ، انجام بدهد ؛ و براى همين وابستگى مىتواند ، بيش از يك دانستنى را بداند ؛ و همهء اينها در موجود بلاآغاز محال مىباشند « 1 » .
هامش
( 1 ) مفاد اين عبارت آن است كه چون صفت علم در غير خداوند زايد و عارض بر وجود آنها است پس هر كارى انجام مىدهند به واسطهء اين صفت علم است نه موجوديت شخصى آنها ؛ اما صفت علم در خدا عين موجوديت اوست پس وجود او منشأ همهء آثار است .