چيزى كه پديدآمدنى نباشد ، و كارى كه بجاى مانده ، و كارى كه بايد ، به هنگام خود ، انجام داده شود ، و توانايان بر آن توانا مىباشند ، هيچ يك آنها نمىشود ، كه براى موجود بلاآغاز برتر از همه چيز ، اراده كردنى باشد ، و نمىشود كه ناپسندداشتنى باشد .
و به همين دليل دانسته شد ، كه اراده كردن و ناپسند داشتن ، جز به كارى كه پديدآوردنى باشد تعلق نمىگيرد .
و نيز هرگاه كار انجام نشدنى را كسى انجامشدنى پندارد ، رواست آن را اراده كند ، هرچند چيزى را اراده كرده است ، كه حقيقت ندارد ؛ و هرگاه كار انجام شدنى را ، انجامنشدنى پندارد ، اراده كردنش درست نيست ؛ و همين قضيه آشكار مىكند كه اراده جز به چيزهائى كه پديدآمدنى باشد ، تعلق نمىگيرد .
و نيز اگر ، اراده به چيزى جز پديد آوردن كارى ، تعلق مىگرفت ، مىبايست ، مانند باور كردن ، و گمان بردن ، و آرزو كردن اگر صفتى باشد ، به گذشتهها نيز ، تعلق بگيرد ؛ و همانا دانستيم ، كه اراده به گذشته ، تعلق نمىگيرد ؛ پس آنچه گفتند ، نادرست درآمد .
و نيز به همان دليلى ، كه ارادهكننده بودن به خودى خود او را ، از ميان برديم ، ارادهكننده بودنش ، « نه به خودى خود ، و نه به علتى » « 1 » نيز از ميان مىرود ؛ در آنجا گفتيم ، اگر خداوند به خودى خود ارادهكننده باشد ، مىبايست ، هركار اراده شدنى را او اراده كند ، و از اين كه همه كار ، به ارادهء او انجام گردد . نادرستىهائى كه پيش گفتيم در اينجا نيز روى مىدهد ؛ و بدان مىكشد ، كه بايد كارهاى بد را هم او ، اراده كند ؛ و صفت اراده كردن كار بد ، كموكاست در هستى اوست .
و نمىتوانند بگويند : اراده كردن كار بد ، هنگامى ، صفت كموكاست در هستى است ، كه به صفت ارادهء نوپديدى ، ارادهكننده باشد ؛ زيرا در اين صورت
هامش
( 1 ) در اول قسمت پنجم از فصل اراده ، از جمله احتمالات ، اين بود ، كه اراده « نه به خودى باشد ، و نه به يك صفت حقيقى » و اكنون درصدد باطل كردن اين احتمال است .