پس اگر بگويند : چرا روا نباشد كه كارها براى اينكه پس از نيستى هست مىشوند به ما نياز داشته باشند با اينكه روا باشد كه بيش از جواز هست شدن پس از نيستى ، چيز ديگرى نباشد ، و هست نشوند ؛ و برايتان ثابت نشده است كه جسم نيز روا باشد ، پس از نبودن ، هست گردد تا كه جسم را به كارها مانند كنيد .
گفته خواهد شد : پاسخى كه مىتوان بدان تكيه كرد ، اين است كه روشن كنيم : جسم نيز رواست پس از نبودن هست گردد ، و چنين نيست كه بايد هست گردد و پس از روشن شدن اين گفتار ، جسم ، در اينكه هست شدن پس از نيستى ، به انجامدهندهاى نياز دارد ، با كارهاى ما شركت خواهد داشت .
و ما از اينرو گفتيم : شايد كه جسم پس از نبودن هست گردد . زيرا اگر هست شدن پس از نيستى برايش قطعى و واجب مىبود ، از صفات ذاتى ديگرش جدا نمىگرديد ، و مىبايست جسم در گذشتههاى بلا آغاز ، موجود باشد ، و اين قضيه با هست شدن پس از نيستى منافات مىداشت ، و شدنى نبود كه هست شدنش مشروط باشد ، آنچنان كه در جايگيرى جسم گفتيم مشروط به بودن آنست ، زيرا در اينجا پذيرفتنى است ، كه صفتى را براى صفت ديگر شرط شماريم ، پس صفت هستى را براى جايگيرى شرط قرار داديم .
اما هست شدن پس از نيستى اين چنين نيست زيرا هست شدن پس از نيستى ، همان بودن است ، و نمىتوان بودن را مشروط به خود گردانيد .
و كسى نمىتواند بگويد : شرط هست شدن جسم رسيدن هنگام آنست و پيش از رسيدن وقت ، روا نخواهد بود از نيستى به هستى گرايد ، زيرا وقت همان گردش چرخ است و پيش از آفريده شدن چرخ وقتى نبوده است ، اما اندازهگيرى زمان چيزى نيست تا شرط چيزى گردد .
علاوهبر آن ، هستى يافتن جسم به زمان معينى اختصاص ندارد ، زيرا هيچ زمانى را نمىتوان نشان داد مگر آنكه درست است جسم در آن وجود داشته باشد ، تا جائى كه كار به هستى داشتن آن در گذشتههاى بلا آغاز بكشد ، و چيزى به وقتهاى معين اختصاص مىيابد كه ماندنى نباشد ، و آن عرضهاى مخصوصى
تمهيد الأصول في علم الكلام ( تمهيد الاصول در علم كلام اسلامى ) ( فارسى ) — صفحة 48
مساهمون: الشيخ الطوسي
ص٤٨