درست است اعتقاد كند كه جسم در سوئى نبوده است .
و پيش ما اين نشدنى است ، زيرا هنگامى كه جسم جايگير نباشد وجود نخواهد داشت ، پس اگر خواسته باشند همين را بگويند ، در لفظ اختلاف دارند ، و چيزى را كه نيست ، موجود خواندهاند و در تعبير گفتگوئى نيست .
پس اگر بگويند : چرا گمان برديد ، با بودن جسم ، ناگزير در جائى خواهد بود .
گفته خواهد شد : زيرا جايگيرى جسم ، از آن بيرون نيست ، كه يا به خودى خود آن است ، يا براى صفتى است كه به خودى خود آن را دارا مىباشد ، يا براى هستى داشتن آن است . يا براى نوپديد بودن آن است ، يا براى نبودن آن است ، يا براى نداشتن ماهيت نوعى مخصوصى است ، ( المعنى ) يا براى داشتن ماهيت نوعى مخصوصى است « 1 » ، يا به عمل انجام دهندهاى است .
روا نخواهد بود ، جسم به وسيلهء انجامدهندهاى جايگير باشد ، و نه به واسطهء نوپديد بودن خودش ، و نه براى نبودنش ؛ زيرا اگر چنين مىبود ، بايستى هرموجود نوپديد شدهاى ، جايگير باشد ، و حال آن كه ، ما جز آن را دانستيم ؛ علاوه بر آن كه در اين گفتار ، گردن نهادن به همان است ، كه ما گفتيم : جسم با بودنش ناگزير جايگير خواهد بود .
و روا نيست جسم براى نبودن خودش جاىگير باشد ، زيرا نبودنش جاى گرفتنش را نشدنى مىگرداند ، و نيز جايگيرى جسم براى نبودن ماهيت نوعيهاى نيست « 1 » ؛ زيرا چنين نيست كه نبود ماهيت نوعيه به جسم اختصاص پيدا كند ، و به عرض اختصاص پيدا نكند ، پس مىبايست عرض نيز جايگير باشد و مىبايست جسم با بودن ماهيت نوعيه نيز جايگير باشد ، زيرا نبودن ماهيت نوعيه در هر هنگامى حاصل است . اين در صورتى است كه بگويند : جسم براى نبودن ماهيت نوعيه مطلق جايگير است ، اما اگر گفته شود : جسم براى نبودن ماهيت نوعيه
هامش
( 1 ) معنى