[ ابطال مثل افلاطوني و قدم انواع ]
فصل در اين كه جسم بدون ماهيت « 1 » نوعى يافت نمىشود
به خوبى معلوم است كه همهء جسمها تا هستند ناگزير در سوئى از سويهاى جهان مىباشند ، و پذيرفتنى نيست كه جسمى باشد ، و اندازه و برآمدگى داشته باشد ، اما در سوئى از سويها نباشد ؛ و به همين ملاحظه هرگاه دو جسم را بينديشم ، ناگزير يكى به ديگرى نزديك و يا از آن دور خواهد بود ، و از همين برمىآيد كه در سوئى است ، و چون آشكار گرديد كه جسم بايد در سوئى باشد و ما روشن كرديم كه جسم در سوئى قرار نمىگيرد ، مگر براى ماهيت نوعى خودش ، همين مىرساند ، كه جسم بدون ماهيت نوعى وجود پيدا نمىكند .
پس اگر بگويند : چگونه اين علم را ضرورى دانستيد و حال آن كه فلاسفه با اين گفتار همراه نيستند ، و مىگويند : جسمها هيولاى بدون صورت بودند و در سوئى از سويها جا نداشتند ، پس ادعا كردن علم ضرورى نارواست ؛ گفته خواهد شد : كسى كه در اين باره گفتگو دارد از اين روى است كه اعتقاد دارد جسم هست اما جايگير نيست ، و پس از آن جايگيرى بر آن روى مىدهد . و براى همين ،
هامش
( 1 ) المعنى