غلامش خوردنى و نوشيدنى را مىآورد و در حضور وى مىنهاد و مىگفت : اى مولاى من بخوريد . حضرت مىفرمود : پسر رسولالله ( ص ) گرسنه كشته شد . پسر رسول الله ( ص ) تشنه كشته شد ؛ و پيوسته اين جمله را تكرار مىكرد و مىگريست . به طورى كه غذايش از اشك خيس مىگرديد و نوشيدنيش با آن آميخته مىشد . او پيوسته چنين بود تا به خداى عزوجل پيوست » . « 1 »
خوارزمى از حنان بن سدير از پدرش نقل مىكند كه امام باقر ( ع ) فرمود : پدرم على بن الحسين ( ع ) چنين بود كه هر گاه هنگام نماز فرا مىرسيد پوستش به لرزه در مىآمد و رنگش زرد مىگرديد . هيجانى شديد وجودش را فرا مىگرفت و مو بر بدنش راست مىشد و در حالى كه اشكهايش بر گونه جارى بود مىفرمود : اگر بنده مىدانست كه با چه كسى راز و نياز مىكند روى از خدا بر نمىگرداند . روزى به صحرا رفت . غلامش او را دنبال كرد و ديد كه بر سنگى سخت و ناهموار به سجده افتاده است . غلامش گفت : چون صداى ناله و گريهاش را شنيدم ، ايستادم . به خدا سوگند من شمردم كه هزار بار مىگفت :
« لا إله الا الله حقّاً حقّا ، لا إله الا الله تعبّداً ورقّا ، لا إله الا الله ايماناً و صدقا » آن گاه سر از سجده بلند كرد ، در حالى كه محاسن و صورتش غرق در اشك چشمش گرديده بود .
غلامش گفت : اى سرور من ! آيا گاه آن فرا نرسيده است كه اشكتان پايان پذيرد و گريهتان كم شود ؟ فرمود : واى بر تو ، يعقوب فرزند اسحاق فرزند ابراهيم ، پيامبر و پسر پيامبر بود و دوازده پسر داشت . خداوند تعالى يكى از آنان را پنهان ساخت ، در نتيجه موى سرش از اندوه سفيد گشت و پشتش از غم ، خم گرديد و چشمش از گريه نابينا شد . اين در حالى بود كه پسرش در دنيا و زنده بود . اما من ، پدرم و برادرم و بيست و هفت ( هفده ) تن از اهل بيتم را كشته و افتاده ديدم . چگونه اندوهم پايان پذيرد و گريهام كم شود » . « 2 »
اربلى گويد : امام صادق ( ع ) فرموده است : چون از على بن الحسين ( ع ) درباره فراوانى گريهاش پرسيدم ، فرمود : مرا سرزنش مكنيد . يعقوب سبطى از فرزندانش را گم كرده در
هامش
( 1 ) . الملهوف ، ص 233 .
( 2 ) . مقتل خوارزمى ، ج 2 ، ص 124 ؛ الملهوف ، ص 234 ، با اندكى تفاوت .