است كه گفت : « هنگامى كه ابا عبد الله الحسين - صلوات الله عليه - كشته شد و شيعه سر گردان ماند و على بن الحسين ( ع ) در خانهاش نشست ، شيعيان نزد حسن بن حسن رفت و آمد مىكردند . من نيز از كسانى بودم كه نزدش مىرفتم . شيعيان از او سؤال مىكردند ولى او جواب نمىداد . من سر گردان ماندم كه امام چه كسى است و يك روز پرسيدم و گفتم :
فدايت گردم ، آيا سلاح رسول خدا ( ص ) نزد شما است ؟ او به خشم آمد و گفت : اى گروه شيعه آيا ما را به زحمت مىاندازيد ( يا بر ما خورده مىگيريد ) ؟ !
من محزون و اندوهگين از نزد او بيرون رفتم و نمىدانستم به كجا بروم . هنگام نيمروز از درب خانهء على بن الحسين ( ع ) گذر كردم . به دالان خانهاش كه رسيدم ، در را باز كرد ؛ و نگاهى به من انداخت و گفت : « اى كنكر . گفتم : فدايت گردم ، اين نام را كسى جز من و خداوند نمىداند . در دوران كودكى مادرم مرا مىبوسيد و مرا به اين نام مىخواند . فرمود :
نزد حسن بن حسن بودهاى ؟ گفتم : آرى . فرمود : اگر دوست دارى من به توخبر مىدهم و اگر مىخواهى تو به من خبر ده . گفتم : پدر و مادرم به فدايتان ، شما خبر دهيد : فرمود : تو دربارهء سلاح رسول خدا ( ص ) از او پرسيدى و او گفت : اى گروه شيعه ! آيا ما را به رنج مىاندازيد ؟ گفتم : فدايت شوم . به خدا سوگند قضيه چنين بوده است . آن گاه به كنيزكى گفت : زنبيل را برايم بياور ؛ و او زنبيلى مهر كرده برايش آورد . حضرت انگشترش را بيرون آورد و آن را باز كرد و سپس فرمود : اين زره رسول خدا ( ص ) است ؛ و آن را گرفت و پوشيد ؛ كه تا نصف ساق پايش بود . سپس به زره فرمود : بلند شو و همان موقع تا زمين رسيد ، آن گاه فرمود : كوتاه شو ؛ و به صورت اوّلش بازگشت . آن گاه حضرت فرمود : رسول خدا ( ص ) هر گاه آن را مىپوشيد به آن چنين مىگفت ؛ و آن اين گونه رفتار مىكرد » . « 1 »
فاطمه ، دختر امام حسين ( ع ) امانتها را به صاحبانش باز مىگرداند
شيخ كلينى به نقل از امام باقر ( ع ) مىنويسد : « پس از ماجراهايى كه براى حسين بن على ( ع ) پيش آمد ، دختر بزرگش ، فاطمه بنت الحسين ( ع ) ، را فرا خواند و يك كتاب در
هامش
( 1 ) . الثاقب فى المناقب ، ص 363 ، ح 302 ؛ ر . ك : المناقب ، ج 4 ، ص 135 ؛ الهداية الكبرى ، ص 225 ، مدينة المعاجز ، ج 4 ، ص 422 ، ح 1406 .