ابن نما گويد : « از تاريخ بلاذرى نقل شده است كه چون سر حسين ( ع ) به مدينه رسيد صداى شيون از هر سو بلند شد . پس مروان بن حكم گفت :
آنها چنان سركوب شدند كه پايههاى حكومت استقرار يافت .
آن گاه آغاز به زدن به صورت آن حضرت با چوبدستى كرد و مىگفت :
به به چه سرمايى به دستان مىبخشى و چه گونههاى سرخ رنگى دارى ،
گويى كه ميان دو جامهء بلند آرميدهاى ، اى حسين ، اينك از دست تو نفسى راحت مىكشم . « 1 »
قاضى نعمان گوشههايى از اين جريان را روشن كرده مىگويد : « سپس سر حسين ( ع ) را نزد عمرو بن سعيد آوردند . او صورتش را از آن برگرداند و كارش را بزرگ شمرد . پس مروان لعين به آورنده سر گفت : آن را بياور . او سر را به وى داد و آن را به دست گرفت و گفت : به به ! چه سرمايى به دستان مىدهى و چه گونههاى سرخ رنگى دارى » « 2 » .
نيز در شرح الاخبار آمده است : چون يزيد ملعون دستور داد كه سر حسين ( ع ) را در شهرها بگردانند ، آن را به مدينه آوردند . حاكم يزيد بر آن شهر در آن روز عمرو بن سعيد اشدق بود . وى پس از شنيدن صداى شيون زنان بنى هاشم گفت : اين چه صدايى است ؟
گفتند : زنان بنى هاشم سر حسين ( ع ) را ديدهاند و گريه مىكنند ؛ و مروان بن حكم به اين شعر تمثّل مىجست : « زنان بنى زياد شيون كردند چه شيونى ! همانند شيون زنان ما در بامداد جنگ ارنب » .
مقصود آن ملعون شيون زنان بنى عبد شمس براى كشتگانشان در بدر بود . امّا بهانهاى كه در قتل عثمان به دست گرفتند ، خود مروان از كسانى بود كه به او حمله كرد و از گرفتارى كه براى او پيش آمده شادمان بود و همو گفته است .
كسانش خبر مرگش را آوردند ، آرى كلوخ انداز را پاداش سنگ است .
امّا با انگيزه خون خواهيهاى دوران جاهليت مىخواستند كه از فرزندان پيامبر ( ص ) انتقام بگيرند . هنگامى كه مروان ملعون اين سخن را به زبان آورد سعيد بن عاص
هامش
( 1 ) . مثير الاحزان ، ص 95 ؛ به نقل از آن بحارالانوار ، ج 45 ، ص 124 .
( 2 ) . شرح الاخبار ، ج 3 ، ص 160 162 .