ابن سعد گويد : يزيد سر حسين ( ع ) را نزد عمرو بن سعيد بن عاص فرستاد كه در آن روز كارگزار وى در مدينه بود . عمرو گفت : دوست نداشتم كه آن را نزد من بفرستد . مروان گفت : ساكت باش . آن گاه سر را گرفت و ميان دستانش نهاد و گفت :
به به ! چه سرمايى به دستان مىبخشى ؛
و چه گونههاى سرخ رنگى دارى ؛
گويى ميان دو جامه بلند آرميدهاى .
به خدا سوگند گويى كه روزگار عثمان را به چشم مىبينم . عمرو بن سعيد نيز با شنيدن فرياد بنى هاشم گفت :
زنان بنى زياد شيون كردند ، چه شيونى !
همانند شيون زنان ما در بامداد جنگ ارنب « 1 » .
در نقل بلاذرى آمده است : عمرو بن سعيد گفت : دوست داشتم كه اميرمؤمنان سرش را نزد ما نمىفرستاد . مروان گفت : بد سخنى گفتى . آن را بياور :
به به چه سرمايى به دستان مىبخشى و چه گونههاى سرخ رنگى دارى « 2 » .
گويد : عمرو بن شبه برايمان گفت : مرا ابو بكر بن عيسى بن عبد الله بن محمد بن عمر بن على بن ابى طالب از پدرش برايم نقل كرد كه گفت : عمرو بن سعيد بر منبر رسول خدا ( ص ) خون دماغ شد . آن گاه بيار اسلمى فالگير گفت : دوره خونريزى فرا رسيد .
گويد : سر حسين ( ع ) را آوردند و نصب كردند ؛ و زنان آل ابوطالب به فرياد در آمدند .
پس مروان گفت :
زنان بنى زبيد شيون كردند ، چه شيونى ! همانند زنان ما در بامداد جنگ ارنب .
آنان بار ديگر نيز به فرياد آمدند ؛ و مروان گفت :
آنها چنان سركوب شدند كه پايههاى حكومت استقرار يافت . « 3 »
هامش
( 1 ) . الطبقات ( ترجمة الامام الحسين ( ع ) ) ، ص 84 ؛ مقتل خوارزمى ، ج 2 ، ص 75 ؛ و ر . ك : تذكرة الخواص ، ص 265 .
( 2 ) . انساب الاشراف ، ج 3 ، ص 417 .
( 3 ) . همان ، ص 418 .