شترم را به انگيزش در آوردم تا به آنها برسم ؛
پيش از آنكه با حوريان باكره ازدواج كنند ؛
چقدر جانم مشتاق است كه وقتى آنان بر تخت تكيه مىزنند به آنها بپيوندد و آرامش يابد .
پس مردى كه نشسته بود گفت :
برو كه پيوسته تا روز قيامت تو در قبرى سكونت دارى ؛
كه از باران ابر سيراب مىگردد ؛
همراه با جوانانى كه جان خود را در راه خدا فدا كردند ؛
و از مال و عيال و خانه جدا شدند » « 1 » .
از اين روايت و روايتهاى ديگر چنين بر مىآيد كه پس از رفتن ابا عبد الله ( ع ) به عراق ، شمارى از مردم گرفتار حالت پشيمانى شدند ؛ و شايد از اينكه پسر دختر پيامبرشان را يارى نداده بودند ، خجلت زده گشته و احساس شرمسارى مىكردند .
زرندى اين خبر را با تفصيل بيشترى نقل كرده و گفته است : « ابو الشيخ در كتابش از محمّد بن عبّاد بن صهيب از پدرش نقل مىكند كه گفت : مردى براى فراگيرى حديث به مدينه آمد و در يكى از مجالس ( حديث ) نشست . مردى بر آنان گذر كرد و به آنان سلام داد . آن گاه مرد ياد شده به او گفت : دوست داريم كه بگويى براى چه آمدهاى ، آيا آهنگ يارى حسين بن على ( ع ) را دارى ؟ گفت : آرى براى يارى حسين ( ع ) بيرون رفتم . چون به ربذه رسيدم ، مردى را در آنجا نشسته ديدم ؛ و به من گفت : اى ابا عبدالله كجا مىروى ؟
گفتم : براى يارى حسين . گفت : من نيز آهنگ همين كار را دارم . ما پيكى داريم كه هم اينك براى ما خبر مىآورد . گويد : من از سخن او تعجب كردم . ديرى نگذشت و ما سر گرم صحبت بوديم كه مردى آمد و آنكه با من بود پرسيد : چه خبر آوردهاى ؟ و او چنين سرود :
به خدا سوگند پيش از آنكه نزد شما بيايم ؛
او را ديدم كه بر تودههاى خاك اثر گذاشته ، همانند اثر شمشير بر گلو ؛
هامش
( 1 ) . تذكرة الخواص ، ص 271 .