من كسى را كشتهام كه پدر و مادرش پاكيزهترين مردمانند و آن گاه كه نسبها را باز گويند از همه بهترند . « 1 »
در مقتل خوارزمى از قول زيد بن على بن الحسين ( ع ) از پدرش آمده است : سپس سر را درون كيسهاى گذاشت و بر يزيد وارد شد . من نيز با آنها وارد شدم . يزيد بر تخت نشسته بود و تاجى درّ و ياقوتنشان بر سر داشت ؛ و بسيارى از بزرگان قريش در پيرامونش بودند . كسى كه سر را داشت وارد شد و به او نزديك گرديد و گفت :
شترم را از طلا يا نقره بار كن ؛ كه من آقاى محجوب را كشتهام
كسى را كشتم كه پدر و مادرش پاكيزهترين مردمانند و آن گاه كه نسبها را باز گويند از همه بهترند .
يزيد گفت : هر گاه دانستى كه او بهترين مردم است ، پس چرا او را كشتى ؟ گفت : به اميد جايزه !
پس فرمان داد او را گردن زدند ؛ و سرش را بريدند . « 2 »
مجلس يزيد
يزيد غرق شادى و سرور شد و شادمانى او به نهايت رسيد . فرمان داد مجلسى بزرگ و پر از اشراف و اعيان و شخصيتها ترتيب دادند .
ابن جوزى گويد : آن گاه يزيد نشست و بزرگان شام را فرا خواند و پيرامون خود نشاند و سپس آنان ( اسيران اهل بيت ( ع ) ) را نزد او آوردند . « 3 »
تاريخ دربارهء نام آنهايى كه در آن مجلس شوم حضور داشتند چيزى ننوشته است . ولى ما مىدانيم كه آن مجلس پر از اعيان و اشراف و چهرههايى از صحابه و تابعان همچون
هامش
( 1 ) . مقاتل الطالبيين ، ص 119 .
( 2 ) . مقتل خوارزمى ، ج 2 ، ص 61 ؛ تسلية المجالس ، ج 2 ، ص 381 ؛ بحار الأنوار ، ج 45 ، ص 928 ؛ در ينابيع الموده ( ج 3 ، ص 91 ) آمده است : يزيد به او گفت : اگر مىدانستى كه پدر و مادرش بهترين مردم هستند ، پس چرا او را كشتى ؟ از نزد من برو كه از جايزه خبرى نيست . او نيز نوميد از جايزه و با زيانكارى در دنيا و آخرت راه فرار در پيش گرفت .
( 3 ) . المنتظم ، ج 5 ، ص 341 .