عبيد اللّه بر خود بيمناك شد و مختار را به زندان افكند ، اما جرأت قتل او را نيافت .
مختار طى نامهاى به عبد اللّه بن عمر قصّه را برايش باز گفت و او خطاب به يزيد نوشت :
اما بعد ، آيا كشتن خاندان پيامبر تو را بس نبود ؟ چرا كسى را كه خاندان پيامبر ما را دشنام مىدهد و بالاى منبر از آنها بدگويى مىكند بر مسلمانان گماشتهاى ؟ ابن عفيف بر حسين اندوهگين شد ، او را كشت . پس از او مختار برايش اندوهگين شد ، سرش را شكست و او را بست و به زندان افكند !
چون اين نامهام را خواندى ، بىدرنگ به ابن زياد بنويس كه مختار را آزاد كند ؛ و گرنه به خدا سوگند ، چنان لشكرى را به جنگ عبيد اللّه ببرم كه ياراى مقاومتش را نداشته باشد . والسلام .
يزيد از خواندن نامه خشمگين شد و به ابن زياد نوشت : اما بعد ، من به تو ولايت عراق را دادم ، ولى تو را براى اين نگماردهام كه خاندان پيامبر را بر منبرها دشنام دهى و از آنان بد بگويى . پس از خواندن اين نامه ، مختار را با احترام از زندان آزاد كن . چنانچه بار ديگر اين گونه كارها از تو سر بزند ، به خدايى كه جانم به دست اوست ، كسى را به سويت مىفرستم كه آنچه مايهء چشم روشنى تو باشد از تو بگيرد .
ابن زياد پس از دريافت نامه ، مختار را از زندان آزاد كرد . بزرگان كوفه را فراخواند و او را سالم به آنها تحويل داد . مختار از كوفه خارج شد و به حجاز گريخت . « 1 »
ولى مقرم به نقل از كتاب « الاعلاق النفيسه » ابن رسته مىنويسد كه چون ابن زياد اسيران را در مجلس خويش حاضر ساخت فرمان داد مختار را كه از زمان قتل مسلم بن عقيل نزد وى زندانى بود ، حاضر كردند . مختار پس از ديدن وضعيت نامناسب و غمانگيز اسيران ، آهى بلند كشيد ؛ و در گفت و گويى كه ميان او و ابن زياد ردّ و بدل شد ، درشتى كرد . ابن زياد خشمگين شد و او را به زندان بازگرداند و به قولى با تازيانه چنان به چشم او زد كه كور شد ! » « 2 »
هامش
( 1 ) . مقتل الحسين ( ع ) ، خوارزمى ، ج 2 ، ص 205 - 206 ، شماره 4 .
( 2 ) . مقتل الحسين ( ع ) ، مقرّم ، ص 329 ، به نقل از الاعلاق النفيسة ، ابن رسته ، ص 224 .