به او گفت : اى پسر معقل چرا بر ضد من شوريدى ؟ گفت : شنيدم كه يارانت عمويم را اسير كردهاند و من براى دفاع از او قيام كردم .
گفت : رهايش كنيد ؛ و خويشاوندانش را به مراقبت او گمارد . سپس عبد الرحمن بن مخنف ازدى را فرا خواند و گفت : اين گروه در مقابل خانهات چه كار دارند ؟ گفت :
خداوند كار امير را راست گرداند ؛ كسى بر در خانهء من نيست . دوست خود را كه اراده كردى كشتى و من مطيع و فرمانبردار شمايم ! همهء برادرانم نيز همين طورند ! ابن زياد ساكت شد و او را با برادران و عموزادگانش رها ساخت » . « 1 »
به اين ترتيب سران ازد ( بزرگترين قبيله ) پذيرفتند كه با ابن زياد ذليلانه پيمان ببندند ؛ و از كسى كه از رويارويى با ستمگران بترسد ، انتظارى جز اين نمىرود ! دربارهء هيچ يك از سران قبيلهء ازد نقل نشده است كه به عبداللّهبن عفيف روشن ضمير تأسّى جسته باشد .
همو كه در مقابل ابن زياد ظالم قيام كرد و كلمهء حق را چنان فرياد كرد كه ابن زياد ترسيد و از منبر فرود آمد و خوار و سر افكنده به قصر خويش وارد شد ؛ و به انديشهء مقابله با اين انقلابى تنهايى كه در قيامش يك امت به شمار مىآمد فرو رفت .
درخواست ابن زياد براى نامهء قتل امام ( ع ) از ابن سعد !
ابن اثير جزرى مىنويسد : پس از بازگشت ابن سعد از قتل امام حسين ( ع ) ، ابن زياد به وى گفت : نامهاى را كه دربارهء قتل حسين ( ع ) به تو نوشتم بياور !
گفت : من به فرمان تو رفتم و نامه گم شد ! گفت : بايد آن را برايم بياورى ! گفت : گم شد .
گفت : بايد بياورى !
گفت : به خدا سوگند ، من آن را گذاشتم كه براى پيره زنان قريش در مدينه بخوانند ، تا بدين وسيله از آنها پوزش خواسته باشم ! به خدا سوگند من دربارهء حسين ( ع ) چنان نسبت به
هامش
( 1 ) . الفتوح ، ج 5 ، ص 146 ؛ و ر . ك . انساب الاشراف ، ج 3 ، ص 414 . در اين كتاب آمده است : « سفيان بن يزيد بن مغفل به دفاع از ابن عفيف برخاست ؛ كه وى را همراهش گرفتند . . . چون جندب بن عبداللّه را آوردند ، ابن زياد به او گفت : به خدا سوگند ، با خون تو به خداوند تقرب مىجويم . گفت : تو با خون من از خداوند دورى مىجويى ؛ و او به ابن مغفل گفت : تو را به خاطر پسر عمويت سفيان بن عوف رها كردم . او از تو بهتر است .