نويسنده كتاب « معالى السبطين » مطلب را اين گونه نقل مىكند : « در برخى كتابها آمده است : سپس ابن زياد مختار را از زندان بيرون آورد . وى به اين دليل زندانى شده بود كه چون عبيد اللّه مسلم و هانى را كشت و سرهاشان را براى يزيد فرستاد ، يزيد طى نامهاى از كار وى تشكّر كرد ؛ و به او نوشت كه شنيدهام حسين به عراق آمده است . پس ديدهبان و پاسگاه قرار داده و به گمان و تهمت بكش و زندانى كن . چون اين نامه به ابن زياد رسيد گروهى را كشت و گروهى از شيعيان و از جمله مختار را به زندان افكند . وى در زندان بود تا آنكه سر حسين را آوردند و ابن زياد آن را مقابل خود گذاشت و آن را با پارچهاى پوشاند ؛ و مختار را از زندان بيرون آورد و او را مسخره مىكرد ! مختار گفت : واى بر تو آيا مرا مسخره مىكنى و حال آنكه خداوند فرج را براى من نزديك كرده است ؟
ابن زياد گفت : اى مختار فرج از كجا برايت مىرسد ؟
گفت : شنيدهام كه آقايم حسين ( ع ) به عراق آمده و من به دست او آزاد خواهم شد .
ملعون گفت : مختار ، اميدها و آرزوهايت به باد رفت ! ما حسين ( ع ) را كشتيم ! گفت : خفه شو ! خداوند دهانت را بشكند ! چه كسى مىتواند آقايم حسين ( ع ) را بكشد ؟ گفت : اى مختار نگاه كن ، اين سر حسين است !
پس پارچه را برداشت و معلوم شد كه سر در طشتى طلا مقابل اوست . مختار پس از نگاه كردن به سر شريف ، بر سر خودش مىكوفت و مىگفت : وا سيداه ! وا مظلوماه ! « 1 »
از مجموع روايتهاى مربوط به حبس مختار چنيناستفاده مىشود كه او دوبار به زندان رفت . بار اول در اوايل حكومت عبيد اللّه همراه ميثم تمار زندانى شد ؛ و با ميانجيگرى عبداللّه بن عمر نزد يزيد آزاد گرديد . بار دوم با عبداللّه بن حارث ابن نوفل در پايان حركت مسلم بن عقيل در كوفه زندانى گرديد . در هنگام قيام مسلم ، مختار در روستاى خود موسوم به خطوانيه به سر مىبرد . پس همراه با غلامانش با پرچمى سبز آمد و عبد اللّه بن حارث پرچمى سرخ حمل مىكرد . مختار پرچمش را بر در خانهء عمرو بن حريث نصب كرد و گفت : مىخواهم از عمرو دفاع كنم .
هامش
( 1 ) . معالى السبطين ، ج 2 ، ص 65 .