رسول ( ص ) ، گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .
عبداللّه بن عفيف را دستگير كردند . خداوند زندگى پس از او را زشت گرداناد !
پس برخاست و در دفاع از او جنگيد . اما او را نيز گرفتند و هر دو را بردند . ابن عفيف در آن حال با خود مىگفت : به خدا سوگند اگر چشمى بينا مىداشتم . . .
چون او را نزد عبيد اللّه بردند ، به وى گفت : سپاس خدايى را كه تو را خوار كرد !
ابن عفيف گفت : اى دشمن خدا چطور مرا خوار كرد ؟ به خدا سوگند اگر چشمى بينا داشتم . . .
پس به وى گفت : نظر تو دربارهء عثمان چيست ؟
گفت : اى پسر مرجانه ! اى پسر سميه ! اى بندهء بنى علاج ! تو را چه به عثمان كه خوب يا بد كرد و اصلاح كرد يا تباهى ؟ خداوند سرپرست بندگان خويش است و ميان آنها به حق و عدل داورى مىكند . ولى تو درباهء خودت و پدرت و يزيد و پدرش از من بپرس !
ابن زياد گفت : چيزى از تو نمىپرسم تا مرگ را بچشى !
ابن عفيف گفت : پروردگار جهانيان را سپاس . پيش از آنكه مادرت مرجانه تو را به دنيا آورد من از خداوند آرزوى شهادت مىكردم ؛ و از او تقاضا كردم كه مرا به دست ملعونترين ، بدترين و منفورترين بندگانش بكشد . اما پس از آنكه نابينا شدم از شهادت نوميد گشتم .
اما اينك خداى را سپاس مىگذارم كه پس از نوميدى ، آن را روزيم گردانيد و دعاى گذشتهء مرا استجابت فرمود !
عبيداللّه گفت : او را گردن بزنيد ! پس گردنش را زدند و به دارش كشيدند . سپس عبيداللّه ، جندب بن عبداللّه را خواست و گفت : اى دشمن خدا ! آيا تو در جنگ صفين با على ( ع ) همراه نبودى ؟
گفت : بلى ؛ و پيوسته او را دوست و تو را دشمن مىدارم . از اين كار نزد تو بيزارى نمىجويم و پوزش نمىخواهم و از انتساب به او خود را تبرئه نمىكنم .