در مقتل الحسين خوارزمى آمده است ! آنگاه برير بن خضير همدانى سخن گفت . وى از پارسايانى بود كه روزها روزه مىداشت و شبها بيدار مىماند . او گفت : اى فرزند رسول خدا ! اجازه بفرماييد بروم و اين عمر فاسق را موعظه كنم شايد پند گيرد و دست از اين كارش بر دارد !
امام حسين ( ع ) فرمود : چنين كن ، اى برير !
آنگاه برير نزد عمر سعد رفت و به چادرش وارد شد . نشست ولى سلام نكرد ! عمر خشمگين شد و گفت : اى برادر هَمدانْ چه چيز تو را از سلام كردن بر من باز داشت ؟
آيا مسلمان نيستم و خدا و رسولش را نمىشناسم ؛ و به حق گواهى نمىدهم ! ؟
برير گفت : اگر آنطور كه مىگويى خدا و پيغمبر شناس بودى عازم كشتن خاندان پيامبر نمىگشتى ! وانگهى اين فرات زلال است كه امواجش مانند شكم مار در هم مىپيچد و حيوانات عراق از آن مىنوشند ؛ اما حسين بن على ( ع ) و برادران و زنان و خاندانش از تشنگى مىميرند . تو آنان را از نوشيدن آب فرات مانع گشتهاى و فكر مىكنى كه خدا و رسول او را مىشناسى ؟ !
عمر سعد لختى سر به زير افكند و آنگاه سرش را بلند كرد و گفت : اى برير به خدا قسم من يقين دارم كه هر كس با آنان بجنگد و حقّشان را غصب كند ، ناگزير در آتش است ولى اى برير آيا از من مىخواهى كه ولايت رى را واگذارم كه به ديگرى برسد ؟ به خدا سوگند نفس من چنين چيزى را نمىپذيرد . آنگاه گفت : عبيداللَّه به جاى قوم خويش مرا به اجراى نقشهاى فرا خواند كه اينك در پى انجام آنم . به خدا سوگند نمىدانم و سرگردانم و ميان دو خطر در كار خويش انديشناكم . آيا ملك رى را رها كنم در حالى كه رى آرزوى من است يا آنكه گناه قتل حسين را به گردن گيرم ؟
در كشتن حسين آتشى است كه جلوگيرى از آن ممكن نيست و ملك رى نور چشم من است . « 1 »
هامش
( 1 ) - نيز اين ابيات به آن ملعون نسبت داده شده است :
حسين پسر عموى من است و به جانم سوگند حوادث بسيار گشته است و رى نور چشم من است .
شايد خداى عرش از لغزشم در گذرد هر چند كه در اين كار به جهانيان ستم كنم .
بدانيد كه دنيا نيكى اى زود گذر است و آن كه نقد را به نسيه دهد خردمند نيست !
مىگويند خداوند بهشتى و دوزخى و شكنجهاى و غل و زنجيرى آفريده است .
اگر در آنچه مىگويند راستگو باشند ، من دو سال ديگر به درگاه خدا توبه مىكنم ،
و اگر دروغ بگويند ما بر رى بزرگ كه پيوسته كبك دارد دست يافتهايم و من آن را برخواهم گزيد كه نه در برابرش حجابى است و نه شكنجهاى و نه غل و زنجيرى ( ر . ك : نفس المهموم ، ص 218 )