تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
ما نيز نست خويش را گفتيم و ادامه داديم : از مردمى كه پشت سر گذاشته‌اى براى ما بگو . گفت : بلى ، هنگامى كه من از كوفه بيرون شدم مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشته بودند و پايشان را گرفته در بازارها مىكشاندند . ما پيش رفتيم تا به حسين رسيديم و با او ادامهء مسير داديم ، تا آن كه شباهنگام در ثعلبيه فرود آمد . نزد او رفتيم و سلام كرديم و او پاسخ داد . گفتيم : خدايت رحمت كند - ما خبرى داريم . اگر بخواهيد آشكارا بگوييم و گرنه پنهانى مىگوييم . گويد : نگاهى به يارانش افكند و گفت : در قبال اينان رازى ندارم ! گفتيم : آيا مردى را كه شب پيش به شما رسيد ديديد ؟ فرمود : بله ؛ و مىخواستم از او پرسش كنم ! گفتيم : ما اخبار را از او كسب كرديم و شما را از پرسيدن بىنياز ساختيم . او يكى از بنى اسد بود . مردى صاحب رأى ، درست كار ، راست كردار و با فضيلت و خردمند . او نقل كرد كه در كوفه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را ديده است كه كشته شده‌اند ؛ و پايشان را گرفته و در بازارها مىكشاندند . گفت : انا للّه و انا اليه راجعون ؛ رحمت خداوند بر آنان باد و چندين بار آن را تكرار كرد ! گفتيم : تو را به خدا ، براى حفظ جان خود و خاندانت از همين جا برگرد . چرا كه در كوفه ياور و شيعه‌اى ندارى ؛ و بيم داريم كه بر ضدّ تو باشند ! در اين هنگام پسران عقيل بن ابىطالب پيش دويدند . بنى عقيل گفتند : نه به خدا سوگند به خدا سوگند نمىرويم تا انتقاممان را بگيريم يا آنچه را برادرمان چشيده است ، ما نيز بچشيم !