اين مردم عموزادگان تواند و نه كشنده و زنندهء تو !
سنگها مسلم را ناتوان كرد و از پيكار باز ماند . نفس او بريد و پشت را به ديوار خانه تكيه داد .
محمد بن اشعث نزديك شد و گفت : تو در امانى !
گفت : آيا در امانم ؟
گفت : آرى . مردم هم گفتند : تو در امانى ! به جز عمرو بن عبيداللّه بن عباس سلمى كه گفت : « من نه سر پيازم و نه ته پياز » و كناره گرفت .
ابن عقيل گفت : بدانيد كه اگر امانم نمىداديد دست در دست شما نمىگذاشتم ! استرى آوردند و او را سوار كردند . گرد او را گرفتند و شمشير را از گردنش باز كردند ! گويى در اين لحظه از خود نوميد شده بود . چشمانش اشك آلود شد و گفت : اين آغاز نيرنگ است .
محمد بن اشعث گفت : اميدوارم هيچ مشكلى برايت پيش نيايد !
گفت : اين جز يك آرزو و اميد نيست ! امانتان چه شد ؟
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ !
؛ و گريست . آنگاه عمرو بن عبيداللّه بن عباس گفت : كسى كه در پى چيزى مثل آنچه تو مىجويى بر آيد ، وقتى پيش آمدى مانند اين ، پيش آيد نمىگريد !
گفت : به خدا سوگند من به حال خودم نمىگريم و اندوه من براى كشتن نيست . اگر چه هرگز در آرزوى هلاك خويش نبودهام . ليكن براى خاندانم كه به سويم مىآيند گريه مىكنم . من براى حسين و خاندان حسين مىگريم !
سپس رو به محمد بن اشعث كرد و گفت : اى بندهء خدا ، به خدا سوگند ، مىبينم كه از گرفتن امان براى من ناتوان خواهى شد ! آيا اميدى به تو هست ؟ آيا مىتوانى از نزد خود مردى را از طرف من سوى حسين بفرستى ؟ من يقين دارم كه او و خاندانش يا امروز به سوى شما بيرون شدهاند و يا آن كه فردا حركت خواهند كرد . بيتابىاى كه در من مىبينى به اين خاطر است . فرستادهء شما بايد بگويد كه مسلم مرا نزد تو فرستاده است و او خود در دست آنان اسير است ! او آمدن تو را مساوى كشته شدن مىبيند و مىگويد كه با خانوادهات برگرد ، مبادا كوفيان تو را بفريبند . اينان ياران پدرت هستند كه آرزو داشت براى دور شدن از آنان بميرد و يا كشته شود ! كوفيان به من دروغ گفتند ، و دروغگو بىاراده