گروه با يكديگر درآويختند و سخت پيكار كردند . » « 1 » ابن طاووس گويد : « ياران او ( عبيداللّه ) و ياران مسلم با يكديگر جنگيدند . » « 2 » ابن نما گويد : « آنان به سختى پيكار كردند تا آن كه شب فرا رسيد . » « 3 »
شام سياه فرا مىرسد !
طبرى گويد : « . . . مردم با ابن عقيل بودند و تا شبانگاه تكبير مىگفتند و سوار بر اسب و پياده ، در رفت و آمد بودند و كارشان استوار بود . عبيداللّه در پى اشراف فرستاد و آنان را نزد خويش گرد آورد و گفت : خود را به مردم نشان بدهيد و فرمانبرداران را وعدهء فزونى و كرامت دهيد و سركشان را از محروميت و كيفر بترسانيد و به اطلاعشان برسانيد كه لشكر شام به سوى آنان در حركت است . » « 4 » در روايت دينورى آمده است : « هر يك از شما از گوشهاى از قصر بالا رويد و مردم را بترسانيد ! به دنبال آن كثير بن شهاب ، محمد بن اشعث ، قعقاع بن شور ، شبث بن ربعى ، حجّار بن ابجر و شمر بن ذى الجوشن بالا رفتند و ندا در دادند : اى اهل كوفه ! از خدا بترسيد و به سوى فتنه مشتابيد و ميان اين امت تفرقه ميفكنيد ! كارى نكنيد كه سپاه شام بر شما هجوم آورد ! شما ضرب شست آنان را چشيده و قدرتشان را آزمودهايد ! ياران مسلم با شنيدن گفتار آنان تا اندازهاى سست شدند ! » « 5 »
طبرى داستان اين پايان غمانگيز را از زبان عبداللّه بن حازم چنين ادامه مىدهد : « اشراف بر ما مشرف گشتند . آنگاه كثير بن شهاب تا نزديك غروب آفتاب با مردم سخن گفت . او گفت : اى مردم به خانوادههاى خود بپيونديد و در شرّ مشتابيد و خود را به كشتن مدهيد .
سپاهيان اميرالمؤمنين يزيد اينك در راهند ؛ و امير با خداى خويش عهد كرده است كه
هامش
( 1 ) - الفتوح ، ج 5 ، ص 86 .
( 2 ) - اللهوف ، ص 22 .
( 3 ) - مثير الاحزان ، ص 34 .
( 4 ) - تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 287 .
( 5 ) - الاخبار الطوال ، ص 239 .