بر اسبم سوار گشتم و نخستين كسى بودم كه خبر را به خانهء مسلم بن عقيل بردم . در اين هنگام زنانى از قبيلهء مراد گرد آمدند و فرياد « يا عبرتاه و يا ثكلاه » « 1 » سر مىدادند . من نزد مسلم رفتم و قضيه را به او گزارش دادم . او به من فرمان داد ميان چهار هزار تن از يارانش كه خانههاى پيرامون او را پر كرده بودند بروم و نداى « يا منصور امت » سر دهم و من چنين كردم . اهل كوفه نيز ندا دادند و بر گرد مسلم جمع شدند . وى براى هركدام از سران چهارگانه پرچمى بست و آنان را به فرماندهى قبايل كنده ، مذحج ، تميم ، اسد ، مضر و همدان گمارد . مردم يكديگر را صدا زدند و جمع شدند و اندكى نگذشت كه مسجد از جمعيّت پر شد و تا شب هنگام پيوسته جمع مىشدند . « 2 »
خبرى كه طبرى از عباس جدلى ، يكى از فرماندهان مسلم نقل مىكند شگفت آور است . مطابق اين خبر هرچه ياران مسلم به قصر نزديكتر مىشدند . از شمار آنها كاسته مىشد ! ولى بار ديگر يكديگر را به سوى مسلم فرا مىخواندند و پس از آن كه همراه مردان قبيلهء مراد كاخ را در محاصره گرفت ، بر او گرد آمدند : « . . . عباس جدلى گويد : ما چهار هزار تن همراه مسلم بن عقيل حركت كرديم هنوز به كاخ نرسيديم كه شمار ما به سيصد تن رسيد ! مسلم همراه مردانى از قبيله مراد رفت و كاخ را به محاصره در آورد .
سپس مردم يكديگر را صدا زدند و بر ما گرد آمدند . به خدا سوگند اندكى نگذشت كه مسجد از جمعيّت پر شد و تا شب هنگام به يكديگر مىپيوستند . . . » « 3 » .
عبيد اللّه زياد ، پس از زدن و زندانى كردن هانى و پس از آن كه توطئه مشترك او و شريح قاضى و عمرو بن حجاج زبيد براى باز گرداندن قبيلهء مذحج از كاخ و پراكنده ساختن جماعتشان قرين توفيق گرديد - از بيم آن كه مبادا مردم به او حمله كنند « 4 » - به سوى مسجد شتافت ، در حالى كه اشراف مردم و نگهبانان و خدم و حشم او را همراهى مىكردند . منبر رفت و « پس از حمد و ثناى الهى گفت : اما بعد ، اى مردم به فرمانبردارى
هامش
( 1 ) - اى اشكها بريزيد ، وا مصيبتا .
( 2 ) - الارشاد ، ص 192 ؛ تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 286 .
( 3 ) - تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 287 .
( 4 ) - همان .