حتى از نامه مسلم بن عقيل به امام عليه السلام استفاده مىشود كه همهء كوفه با امام عليه السلام بود .
متن نامه چنين است : اما بعد ، راهنما به قوم خود دروغ نمىگويد ؛ دوازده هزار تن از كوفيان با من بيعت كردهاند . پس از دريافت نامهام در آمدن شتاب كن كه مردم همه با تواند و هيچ نظر و تمايلى به خاندان معاويه ندارند . والسلام . « 1 »
نخستين اجتماع با سفير امام عليه السلام
طبرى مىنويسد : سپس مسلم رفت تا به كوفه وارد شد « 2 » و در خانه مختار بن ابىعبيد ، كه امروز به نام خانه مسلم بن مسيب موسوم است ، فرود آمد . شيعيان پيوسته نزد او در رفت و آمد بودند . پس از آنكه گروهى از آنها اجتماع كردند . نامه حسين را برايشان خواند و آنان آغاز به گريستن كردند . آنگاه عابس بن ابىشبيب شاكرى « 3 » برخاست و پس از سپاس و ستايش خداوند گفت : من درباره مردم چيزى نمىگويم و نمىدانم كه در دلشان چه مىگذرد و تو را به آنها نمىفريبم . به خدا سوگند من از آنچه خود بدان اعتقاد دارم سخن مىگويم . به خدا سوگند هرگاه مرا فرابخوانيد دعوت شما را اجابت مىكنم و با دشمنان شما مىجنگم و آن قدر در راه شما شمشير مىزنم تا خداى را ديدار كنم و از اين كار قصدى جز آنچه در نزد خداوند است ندارم !
سپس حبيب بن مظاهر فقعسى برخاست و گفت : خدايت رحمت كند آنچه را كه در دل داشتى در كوتاه سخنى بيان كردى ! آنگاه گفت : به خداى بىهمتا سوگند كه من نيز اعتقاد اين مرد را دارم ! . . . سپس حنفى نيز همين سخن را تكرار كرد . « 4 »
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 290 .
( 2 ) - سه تن از يارانش يعنى قيس بن مسهّر صيداوى ، عمارة بن عبيد سلولى و عبدالرحمن بن عبدالله بن كدنارحبى نيز با وى همراه بودند ( وقعة الطف ، ص 99 ) .
( 3 ) - زندگينامهى عابس بن ابىشبيب شاكرى در بخش مربوط به كسانى كه در مكه به امام پيوستهاند خواهدآمد .
( 4 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 279 ؛ و مراد از حنفى در اينجا ، سعيد بن عبدالله رضى الله عنه است .