تا آنكه روزى ، چشمان مردم كوفه به مردى نقاب زده با عمامهاى سياه با جامهاى يمانى باز شد كه تنها و پياده مىآمد و زمام استر خويش را به دست داشت . مردم پنداشتند كه حسين عليه السلام است - چه گمان ابلهانهاى ! - « زنى فرياد برآورد ، الله اكبر ! به خداى كعبه سوگند ، پسر رسول خدا ! مردم نيز فرياد برآوردند و گفتند : ما بيش از چهل هزار مرد با توايم و آن قدر بر او ازدحام كردند كه دم چارپايش را گرفتند و مىپنداشتند كه او حسين عليه السلام است . . . » « 1 »
بر هر گروهى از مردم كه مىگذشت بر او سلام مىكردند و مىگفتند : خوش آمديد اى فرزند رسول خدا ! قدمتان خير باد ! از كنار نگهبانان كه مىگذشت . نگاهش مىكردند و ترديد نداشتند كه او حسين عليه السلام است و مىگفتند : خوش آمديد اى فرزند رسول خدا ! ولى او هيچ سخن نمىگفت : همه مردم از خانههايشان به سوى او رفتند و در راه كاخ امارت او را همراهى مىكردند و او نه سلامى مىداد و نه چيزى بر زبان مىراند .
چون صداى همهمه مردم در خيابان به گوش نعمان بن بشير رسيد ، درب كاخ را به روى خود و نزديكانش بست . او نيز هيچ شك نكرد كه اين كسى كه آمده حسين است و مردم همراهش دور او را گرفته و داد و فرياد مىكنند . چون به نعمان رسيد وى گفت : تو را به خدا سوگند پيش ميا ! كه من نه امانتم [ حكومت ] را به تو مىسپارم و نه به جنگ تو تمايلى دارم !
تازه وارد بازهم چيزى نگفت . نعمان ميان دو كنگره كاخ ايستاده بود . عبيدالله به او نزديك شد و گفت : چرا در را باز نمىكنى ! شب تو طولانى شده است ! يكى از كوفيانى كه پشت سرش بود با شنيدن صدايش در حالى كه ترس او را برداشته بود فرياد برآورد :
اى مردم ! پسر مرجانه ! به خداى بىهمتا ! مردم ترسيدند - با همان سادگى گذشته - گفتند :
واى بر تو ، او حسين است . « 2 » در روايت ابن نما آمده است : « . . . نقاب را كنار زد و گفت : من عبيدالله هستم ! مردم پشت سر هم فرو ريختند و يكديگر را لگدمال مىكردند ؛ و او به كاخ امارت وارد شد . . . » « 3 »
هامش
( 1 ) - مثير الاحزان ، ص 30 .
( 2 ) - ر . ك . تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 218 .
( 3 ) - مثير الاحزان ، ص 30 .