در تاريخ آمده است : « اين موضوع براى پسر زبير بسيار گران مىآمد ، چرا كه اميدوار بود مردم مكه با او بيعت كنند . هنگامى كه [ امام ] حسين عليه السلام به مكه رفت بسيار ناراحت شد . ولى سخن دلش را براى آن حضرت آشكار نمىكرد و بهجاى آن ، به نزد آن حضرت مىرفت و در نماز وى شركت مىجست . درحضور آن حضرت مىنشست و به سخنانش گوش فرا مىداد . او به خوبى مىدانست كه با وجود حسين بن على در مكه ، هيچ يك از مردم شهر با او بيعت نخواهد كرد ؛ زيرا حسين نزد آنها منزلتى بزرگتر از ابن زبير داشت . » « 1 »
« اما ابن زبير پيوسته ملازم مصلاى خويش در نزديك كعبه بود و در طول اين مدت همراه ديگر مردم نزد حسين مىرفت . با وجود امام حسين عليه السلام توان عملى ساختن هيچ يك از اهداف خويش را نداشت . زيرا مىدانست كه مردم ، امام را بزرگ مىشمارند و بر وى مقدم مىدارند . . . بلكه مردم به حسين تمايل ( قلبى ) داشتند ؛ زيرا او ، آقايى بزرگ و فرزند دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود ؛ و آن روز هيچ كس در روى زمين به پاى حسين نمىرسيد و با او برابرى نمىكرد . . . » « 2 »
بنابر اين همهء همت و نهايتِ آرزوى پسر زبير اين بود كه امام حسين از مكه بيرون رود تا صحنه براى او خالى شود . ابن زبير مىپنداشت كه نيّت و ارادهء او بر امام و ديگر بزرگان و سرشناسان امت پوشيده است . ولى كار او آشكارتر از آن بود كه براى مثال بر هوشمندانى چون ابنعباس پوشيده بماند ، تا چه رسد به امام عليه السلام !
طبرى نقل مىكند كه - پس از رفتن ابنعباس از نزد امام عليه السلام - ابن زبير نزد امام حسين عليه السلام آمد و ساعتى با وى گفت و گو كرد . سپس گفت : نمىدانم چرا مردم ما را رها كردهاند و از ما دست برداشتهاند ؛ و حال آنكه فرزندان مهاجران و اولىالامر ، ما هستيم و نه آنها ! به من بگو كه مىخواهى چه كنى ؟
امام حسين عليه السلام فرمود : به خدا سوگند من با خود عهد كردهام كه به كوفه بروم . شيعيان من و اشراف و بزرگان شهر به من نامه نوشتهاند ؛ و من از خداوند طلب خير مىكنم .
هامش
( 1 ) - الفتوح ، ج 5 ، ص 26 ؛ اعلام الورى ، ص 223 ؛ و ر . ك . البدايه والنهايه ، ج 8 ، ص 153 ؛ و نيز روضة الواعظين ، ص 172 .
( 2 ) - البدايه والنهايه ، ج 8 ، ص 153 و ر . ك . تاريخ الاسلام ، ص 268 .