نمونههايى از آن ديدهام و سابقا هم در الجزاير و تونس نظاير آنها را ديده بودم .
انجدان و اردوگاه ما نقطهاى است كه نسبة آبى فراوان دارد و در كنار دشت است و در وسط آن كوهى مجزا قرار گرفته كه بىشباهت به كلاه پاسبانان ما كه چندين برابر بزرگ شده باشد نيست .
گرما و باد و غبار به هيچوجه دست از سر ما برنمىداشت ، با اين حال سه روز دراز در اين محل مانديم .
6 ژوئن - 10 ذى القعده
ديشب يكى از زنان اندرون مرد ، هنوز جسدش سرد نشده بود كه او را در قبرستان آبادى به خاك سپردند و بلافاصله يعنى ساعت پنج صبح اردو را راه انداختند .
راه ما متوجه جهت شمال شرقى بود از دامنهء كوههايى كه طرف دست چپ قرار داشت و دست راست ما جلگهء وسيع سلطانآباد است .
ما از ساعت ده وارد سلطانآباد شديم در حالى كه از گرما پخته و از گردوغبار كور شده بوديم . شاه و اندرون و صدر اعظم در عمارت حكومتى منزل گرفتند و من به فاصلهء كمى از ايشان در منزل شخصى اقامت اختيار نمودم ، ديگران هم به همين وضع در منازل خصوصى مردم رحل اقامت انداختند فقط اسبها و اثاثهء سفر را در خارج شهر در اردو نگاه داشتند .
سلطانآباد اهميت خاصى به جز اين كه مركز تجارت عمدهء قالى است ندارد اين شهر هم مانند ساير بلاد ايران داراى كوچههايى است تنگ و غالبا كثيف و ديوارهايى از خشت و گل و تيرهرنگ كه خانهها در پشت آنها واقع شده و بازارى دارد كه از اين سر به آن سر شهر را به دو نيمه تقسيم مىكند .
در هر خانهء سلطانآباد كارگاهى براى بافت قالى برپاست و زنها در عين اين كه به كارهاى خانهدارى مىرسند به قالى بافى نيز مشغولند و به طور متوسطه هر هفته سه فرانك از اين راه عايدشان مىشود و چون در اينجا ارزانى است اين مبلغ به نظر كافى مىآيد .
تجارتخانهء زبگلر كه مركز آن در منچستر است و شعبهاى نيز در طهران دارد بيشتر