مىشود . پس در مفعول ثانى لا بدّ بايد حرف تعديه از من و لام مثلا ذكر شود ، به خلاف أنكحت كه آن متعدّى به هر دو مفعول ، بدون توسّط حرفى مىشود .
و ممكن است كه به جهت دلالت كردن زيادتى مبانى باشد بر زيادتى معانى ، كه اشعار نمايد به شدّت رضاء و تأكَّد قصد انشاء . پس « قبلت النّكاح » به معنى « قبلت الانكاح » است ، كه تا شدّت رضا و تأكَّد قصد انشاء را قبول كرده باشد و جواب مطابق سؤال باشد .
و لكن اظهر آن است كه بر معنى خود [ نكاح نه انكاح ] حمل كردن اولى
شرح
جاى قبلت التّزويج قبلت الزّواج بگويد و بودن جواب مطابق سؤال كنايه است از بودن قبول مطابق ايجاب يعنى در ايجاب كه أنكحت گفته شود قبول هم بايد قبلت الإنكاح گرفته شود زيرا كه قابل فعل موجب را قبول مىنمايد و فعل او انكاح است نه نكاح پس بايد نكاح بمعنى انكاح گرفته شود و مصنّف ترجيح داد كه نكاح در معنى خود كه معنى مجرّد است باقى بماند از جهت رفع تجوّز ( دفع مىكند ح ل ) و حصول مطابقت را اين طور فرض نمود كه نكاح مجرّد حاصل خواهد شد بواسطه انكاح كه مزيد است پس چون نكاح بدون انكاح حاصل نخواهد شد پس قبول نكاح در جاى قبول انكاح است و استظهار مصنّف درست نيست و نكاح در اينجا يا اسم مصدر انكاح يا مصدر قائم مقام مصدر ديگر است و از كثرت استعمال حقيقت عرفيه پيدا كرده مجاز نيست و بايد بمعنى انكاح ملحوظ شود چنانچه قبلت التّزويج مىگويند و مطاوعه كسرته فانكسر است بمعنى قبول كسر است كه قبول شكستن مىشود كه بعد از قبول شكستن فاعل اين شكسته مىشود زيرا كه قبول بفعل فاعل متعلَّق مىشود نه بفعل خود قابل و فعل فاعل شكستن است نه شكسته شدن مثلا زيد كوزه را شكست پس مىگويند كوزه قبول شكستن زيد او را نمود نه اين كه قبول شكستگى خود را نمود . ( شرح )