فصل دوم : در معناى حد
227 . بر امور موجود در خارج ، احكام و آثار خاصى مترتب است ؛ مانند انسان و نخل ، كه به جهت آن آثار و احكام چنان هستند كه هستند ؛ مانند حيوانيّت و نطق در انسان ، كه اگر چيزى از اين دو از انسان زايل شود خود انسان هم ضرورتا زايل مىشود .
228 . آنگاه ما ضرورتا يا با برهان يقينى مىدانيم ، كه اين شىء به وجود مىآيد و معدوم مىشود ؛ و در خارج و در ذهن يافت مىشود ؛ و اين شىء خودش خودش است ؛ يعنى از خودش بر فرض وجودش سلب نمىشود و اين حكم در نفس الأمر ضرورى است . نتيجهء اين نكات اينكه وجود و غير آن از آنچه شىء به خاطر آن چنان است كه هست ، يعنى از ذات شىء خارج هستند ؛ و اين امر براى هريك از معانى و اشياء صادق است .
229 . از آنجا كه ضرورت و برهان يقينى مؤدّى به اين مطلب هستند كه موجود در خارج ، يعنى آن ماهيّت داراى آثار ، يا موجود در خارج نفس جود است ، و آنچه در ذات خودش داراى اين وجود نباشد بالعرض موجود است ، خواه در خارج ماهيت متحد با وجود باشد و