تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جبر و اختيار (فارسى) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
برد . پس به چاقو مى گويد چرا چنين كردى ؟ او به دست اشاره كرد و بر آن اعتراض نمود . دست گفت : من جز مشتى گوشت و خون و استخوان نيستم كه سوارى به نام قدرت مرا به حركت وا داشت . از او بپرس . هنگامى كه از قدرت پرسيد كه چرا بر دست ستم و تجاوز كردى او به اراده اشاره نمود . پس به اراده گفت : چه چيز تو را بر اين قدرت ساكن و مطمئن نيرومند ساخت ؟ اراده گفت : شتاب مكن چه بسا عذرى داشته باشم در حالى كه ملامت و سرزنش مى كنيد . من به خودى خود بر انگيخته نشدم بلكه حكم حكمران و فرمانى قطعى از جانب جناب قلب كه فرستاده علم بر زبان عقل بر اشخاص ، براى قدرت و التزام و همراهى با آن در فعل است ، مرا برانگيخت . پس من ناتوانى در تحت قدرت و تسخير علم و عقل هستم . نمى دانم به كدامين جرم تحت تسلط آن دو درآمدم و ملزم به پيروى از آن شدم . اما مى دانم كه مسخر شدن من به پيروى ، به امر اين حكمران دادگر يا ستمگر است . پس آن شخص به علم و عقل و قلب رو مىكند تا از آنان سبب به پا خاستن اراده و برانگيختن آن براى قدرت را طلب كند و آنان را بدين سبب عتاب و سرزنش نمايد . پس عقل مى گويد : اما من چراغى هستم كه به خودى خود روشن نگشتم اما كسى مرا روشن كرد و قلب مى گويد : اما من لوحى هستم كه [ به خودى خود [ باز نگشتم اما باز كرده شدم و ] به خودى خود ] پراكنده نگشتم اما كسى كه پراكنده ساختن صحيفه ها و نامه ها به دست اوست مرا پراكنده كرد . و علم مى گويد : من نقشى در آن چيزى كه نقش بسته شده و عكسى در سفيدى لوح قلب در زمانى هستم كه [ نور ] عقل تابيدن گرفت و من به خودى خود فرود نيامدم .