و گفتند : كيستى ؟ گفت : من فرستادهء عثمان به سوى عبد اللّه بن سعد هستم ، برخى از آنان به برخى ديگر گفتند : او را بازرسى كنيم تا در مورد ما چيزى نوشته نباشد پس او را گشتند و همراه او چيزى نيافتند پس كنانة بن بشر نجيبى گفت : در كيفش بنگريد ، زيرا مردم نيرنگهايى دارند و ناگاه شيشهء كوچكى را ديدند كه با موم در بسته شده ، و در آن نوشتهاى براى عبد اللّه بن سعد قرار داشت ؛ « هرگاه اين نوشتهام به تو رسيد ، دست و پاهاى اين سه نفر را قطع كن » .
وقتى نوشته را خواندند ، بازگشته تا اينكه به على عليه السّلام رسيدند ، پس على عليه السّلام آمد و بر عثمان وارد شده و فرمود : آن گروه از تو خواستند كه با خواستههايشان موافقت كنى و تو هم پذيرفتى . آنگاه اين نوشتار را نگاشتى كه ما مىشناسيم خطخط تو و مهر ، مهر توست ؟ ! سپس على عليه السّلام با برآشفتگى خارج شد و مردم به او رو كردند و سعد هم از مدينه بيرون زد ، مردى به او برخورد كرد و گفت : اى ابا اسحاق ، كجا مىروى ؟ گفت : بخاطر [ حفظ ] دينم از مكّه به مدينه گريخته بودم و امروز بخاطر [ حفظ ] دينم از مدينه به مكّه مىگريزم . و هنگامى كه مردم دور عثمان را گرفتند ، امام حسن عليه السّلام به امير المؤمنين عليه السّلام عرض كرد : از مدينه خارج شو و كناره بگير ، زيرا مردم به ناچار نيازمند تو هستند ، اگر در صنعاى يمن هم باشى به نزد تو مىآيند و من مىترسم اين مرد [ عثمان ] كشته شود و تو در حضور او باشى . حضرت فرمود :
پسرم از خانه مهاجرتم [ مدينه ] خارج مىشوم ، و گمان نمىكنم هيچ كس بر هيچ بخش از اين گفتار [ شما ] جسورى كند . كنانه بن بشر به پا خواست و عرض كرد : اى بندهء خدا ، كتاب خدا را براى ما به پا دار ، زيرا ما به گفتار بدون كردار راضى نمىشويم ، براى ما نوشتهاى نگاشتى و گواهانى آوردى ، و عهد و پيمان خدايى با ما بستى ، فرمود : ميان شما نوشتهاى ننگاشتم ، آنگاه مغيره به سوى او رو نهاد و نوشتهاش را به صورت او زد ، پس عثمان به سوى آنان رهسپار شد تا با آنان سخن گويد ، پس بر منبر بالا رفت كه ناگاه عايشه پيراهن رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله را بالا برد و ندا داد : « اى مردم ! اين جامهء رسول خداست كه فرسوده نشده درحالىكه سنّت او دگرگون گشته است ! » و مردم به پا خواستند و همهمه بالا گرفت
الأمالي ( فارسى ) — صفحة 751
مساهمون: صادق حسن زاده
ص٧٥١