امام صادق عليه السّلام فرمودهاند : هنگامى كه آدم از بهشت رانده شد جبرئيل بر او فرود آمد و گفت : آيا خداوند تو را نيافريد و از روح خويش در تو ندميد و فرشتگان را فرمان نداد كه در برابرت سر بر سجده نهند ؟ و آيا خداوند حواء را به همسرى تو درنياورد و تو را در بهشت جاى نداد و همهچيز را بر تو مباح و روا نگردانيد ؟ با همهء اين نعمتها ، تو خداوند را نافرمانى نمودى و از آن شجرهء ممنوعه خوردى .
آدم گفت : ابليس به خداوند سوگند خورد كه خيرخواه من است و من گمان نمىبردم كه كسى از آفريدگان خداوند بر خدا سوگند دروغ بندد . « 1 »
« ابا صلت هروى » گويد : از امام رضا عليه السّلام پرسيدم كه اى فرزند پيامبر خدا ، درختى كه آدم و حواء از ميوهء آن خوردند چه درختى بود ؟ زيرا مردم دربارهء آن درخت گفتههاى گوناگونى دارند . برخى مىگويند آن درخت ساقهء گندم بود و برخى ديگر آن را تاك انگور و گروهى نيز آن را درخت حسد مىدانند .
امام عليه السّلام فرمود : سخن همهء آنان درست است . ابا صلت با تعجّب پرسيد : پس دليل اين تناقضها چيست ؟
امام عليه السّلام فرمود : درختى كه در بهشت بود همانند درختهاى دنيا نبود . آن درخت در همان حال كه گندم داشت مىتوانست خوشهاى انگور نيز داشته باشد . هنگامى كه خداوند بر آدم منّت نهاد و فرشتگان را فرمان داد كه بر او سجده كنند غرور در آدم رخنه كرد . او با خود مىگفت كه آيا بشرى برتر از من در ميان آفريدگان خداوند وجود دارد ؟ خداوند از افكار درون آدم آگاهى داشت و از اينروى به او فرمود : اى آدم ! بر ستون عرش من بنگر كه چه مىبينى ؟ آدم بر فراز ستون عرش نگريست كه اين سخنان بر آن نقش بسته بود : « لا إله ال اللّه محمّد رسول اللّه على بن ابيطالب أمير المؤمنين و زوجته فاطمة سيدة نساء العالمين و الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنّة »
آدم با تعجب پرسيد : پروردگارا ، اينها چه كسانى هستند ؟
هامش
( 1 ) . تفسير قمى ج 1 ص 225 .