پيراهن يوسف را براى يعقوب آوردند و او پيراهن را بر ديدگانش نهاد و بينايى اش را بازيافت . « 1 »
برادران يوسف با ديدن دندانهاى همچون مرواريد يوسف ، او را شناختند .
برخى نيز گفتهاند كه هنگامى كه يوسف تاج از سرش برداشت برادرانش او را شناختند . امام صادق عليه السّلام فرمودهاند : تفسير آيهى
عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ
چنين است كه هرگناهى كه بندهاى به آن دست يابد هرچند آگاهانه باشد باز همچنين كسى جاهل و نادان است ؛ زيرا او با دست يازيدن به گناه در برابر خدا سركشى نموده است « 2 » گروهى از مفسران درباره ايه
إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ
فرمودهاند : هر گنهكارى جاهل و نادان است چه آگاهانه گناه كرده باشد و چه ناآگاهانه ؛ چرا كه او هنگام گناهكردن خود را همچون نادانان به سختى و خطر سركشى در برابر پروردگار دچار ساخته است .
على بن ابراهيم گويد : هنگامى كه يكى از آندو زندانى آزاد مىشد يوسف از او خواست تا نزد عزيز مصر او را نيز ياد كند و اين گونه از توكل صرف بر خداوند كناره گرفت . در اين هنگام به او وحى شد كه اى يوسف ! آيا ما نبوديم كه به تو تعبير خواب آموختيم ؟ آيا ما نبوديم كه مهر تو را در دل پدرت نهاديم آيا ما نبوديم كه كاروان مصريان را به سوى چاه كشانديم ؟ آيا ما نبوديم كه دعاى رهايى از چاه را به تو آموختيم ؟ و آيا ما نبوديم كه كودك در گهواره را به دفاع از تو به سخن درآورديم ؟ پس چرا از كس ديگرى كه خود زندانى بوده است كمك مىخواهى ؟ در اين هنگام يوسف به خدا عرضه داشت : خدايا به حقى كه پدرانم در درگاه تو دارند مرا از زندان رها نما . خداوند به او وحى فرمود كه اى يوسف پدرانت چه حقى بر من دارند ؛ اگر منظورت آدم است كه
هامش
( 1 ) . تفسير قمى ج 1 ص 350 تا 353 .
( 2 ) . مجمع البيان ج 3 ص 400 .