تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
من خود در او دميدم و در بهشتم جايش دادم ولى او به درخت ممنوعه نزديك شد و از فرمانم سركشى نمود ولى سرانجام توبه‌اش را پذيرفتيم و اگر مقصود از پدرانت نوح است ما خود او را از ميان بندگان به پيامبرى برگزيديم و با نفرينش همگان را غرق كرديم و جز او و شمار اندك كسى زنده نماند . اگر مقصود از سخنت ابراهيم است ما او را خليل خويش گردانديم و ما خود آتش نمرود را بر او سرد و سلامت گردانديم و اگر منظورت پدرت يعقوب است ؛ بهتر است بدانى كه ما به او دوازده پسر عطا كرديم ولى هنگامى كه يكى از آنها را مدتى از او دور ساختيم چنان گريست كه چشمانش كم‌سو شد و از حالش شكوه نمود . اينك بگو كه پدرانت چه حقى بر گردن من دارند ؟ پس بهتر است چنين دعا كنى : پروردگارا تو را به حق بزرگ و احسان هميشگىات سوگند مىدهم . پس از اينكه يوسف چنين دعا كرد عزيز مصر آن خواب را ديد . امام رضا عليه السّلام فرموده‌اند : هنگامى كه يوسف در زندان بود زندانيان به او علاقه‌مند شده بودند ولى يوسف به آنان گفت : از محبت‌ورزى نسبت به من دست برداريد كه هربلايى ديده‌ام از محبت ديگران به من رسيده است . عمه ام چنان به من عشق مىورزيد به من تهمت دزدى زد تا مدت بيشترى در كنارش باشم و چون پدرم مرا بيش از برادرانم دوست داشت باعث شد تا آنان به من حسد ورزند . همسر عزيز مصر نيز به من عشق مىورزيد و از من كام خواست و سرانجام مرا به زندان افكند . هنگامى كه روزگار زندانى شدن يوسف به درازا كشيد از خداوند پرسيد كه چرا سزاوار زندان شده‌ام ؟ خداوند به او فرمود : اى يوسف ! اين همان چيزى است كه خود پسنديدى آيا از ياد برده‌اى كه گفتى : « قال ربّ السّجن أحبّ إلىّ . . . » امام صادق عليه السّلام فرموده‌اند : هنگامى كه برادران يوسف او را به درون چاه افكندند جبرئيل نزد او آمد و پرسيد : آيا دوست دارى از درون چاه رهايى يا بى ؟ يوسف گفت : رهايىام از چاه به دست پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب است . جبرئيل گفت : خداى ابراهيم به تو فرمان مىدهد كه براى نجات از چاه چنين گويى :