زليخا آگاه شد زليخا از روى برگرداندن يوسف كينه در دل پرورانده و سرانجام عزيز مصر را مجبور كرد تا يوسف را به زندان افكند . در زندان دو جوان از غلامان فرعون به يوسف پيوستند كه يكى از غلامان نانوا و ديگرى ساقى شراب بود كه به جرم توطئه چينى براى مسمومكردن فرعون به زندان افتاده بودند .
در تفسير على بن ابراهيم آمده است كه عزيز مصر آندو جوان را براى جاسوسى نزد يوسف فرستاده بود . هنگامى كه آندو نفر در زندان دريافتند كه يوسف علم تعبير خواب مىداند از او خواستند تا خوابشان را تعبير كند . آن جوان كه ساقى شراب بود گفت : در خواب ديدم كه شيرهى انگور مىفشرم .
يوسف خوابش را اين گونه تعبير نمود كه به زودى از زندان رهايى مىيابى و از نزديكان و تقرّبيافتگان پادشاه مىگردى . آن جوان نانوا نيز به دروغ چنين گفت : در خواب ديدم كه بر سرم قرص نانى گذاشتهام و پرندگان از آن نان مىخورند . يوسف به او گفت : به زودى تو را دار خواهند زد و پرندگان مغز سرت را خواهند خورد . نانوا با شنيدن اين سخن گفت : من دروغ گفتم چنين خوابى نديدم . ولى يوسف گفت كه مرگت حتمى است . ديرى نگذشت كه آن جوان كه ساقى شراب بود آزاد شد و يوسف به او گفت ، مرا نيز نزد پادشاه يادآورى كن . در اين هنگام بود كه
« فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ
« 1 » شيطان يادآورى كردن يوسف را نزد پادشاهش از ياد آن مرد برد » .
طبرسى رحمه اللّه فرمودهاند : كمك خواستن از ديگران براى رفع نيازها و دفع آسيبها و سختىها جايز است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز در مورد مهاجرين و انصار اين گونه عمل مىكردند ولى درباره يوسف بايد گفت كه او از صبر و توكل بر خداوند دست برداشت و براى رهايىاش از زندان به ديگران تكيه نمود .
امام صادق عليه السّلام فرمودهاند : هنگامى كه يوسف از زندان آزاد شد صورتش را
هامش
( 1 ) . سوره يوسف / 42 .