ستاند . ناگهان يوسف در گوشه اتاق ، پدرش يعقوب را ديد كه با شگفتى و انگشت به دهان پسرش را نگاه مىكند و مىگويد : اى يوسف ! تو در آسمانها در زمره پيامبرانى . چگونه مىخواهى در زمين در زمرهى زناكاران باشى ؟
ناگهان يوسف به خود آمد و فهميد كه خطا كرده است .
امام صادق عليه السّلام فرمودهاند : هنگامى كه زليخا با يوسف تنها شد به سوى بتى كه در اتاق بود رفته و پارچهاى را روى بت افكند تا آن بت اعمال زشت زليخا را نبيند . يوسف با ديدن اين صحنه به او گفت : آيا تو از بتى كه نمىشنود و نمىبيند شرم مىكنى . پس چگونه من از خداى يكتا شرم نكنم . در اين هنگام يوسف به سوى در دويد ولى زليخا در پى يوسف دويد و ناگهان عزيز مصر وارد اتاق شد
« وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ ؛
« 1 » آندو به سوى در از يكديگر پيشى گرفتند و آن زن پيراهن يوسف را از پشت دريد و شوهر آن زن را نزد دريافتند . » زليخا كه شوهرش را در آستانه در ديد گفت :
« ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلَّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ
« 2 » سزاى كسى كه به خانودهء تو قصد بدى كرده باشد چيست جز اينكه زندانى شود يا اينكه شكنجهاى دردناك بيند ؟ » . يوسف با شنيدن اين سخن به عزيز مصر گفت :
«
هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي ؛
« 3 » او از من كام خواست » در اين هنگام خداوند به يوسف الهام نمود : به عزيز مصر گويد كه از كودكى كه در گهواره است بپرس تا او به راستى سخنم گواهى دهد . ناگهان نوزاد به اذن خداوند به سخن درآمد و گفت :
« وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ
« 4 » اگر پيراهن يوسف از او جلو دريده شده باشد آن زن راستگوست و يوسف درغگوست و اگر پيراهنش از پشت دريده شده باشد آن زن درغگوست و او راستگوست » .
هامش
( 1 ) . سوره يوسف / 25 .
( 2 ) . سوره يوسف / 25 .
( 3 ) . سوره يوسف / 26 .
( 4 ) . سوره يوسف / 26 و 27 .