نشست و سر محفظه طنابى بست . آنگاه دستور داد محفظه را در دريا اندازند و هرگاه خود ، طناب را تكان داد محفظه را بالا بكشند . ذو القرنين به قعر دريا فرو رفت و چهل روز پيوسته به پايين مىرفت كه روزى ناگهان كسى به محفظه شيشهاى كوبيد و از ذو القرنين پرسيد : چرا به اعماق دريا آمدهاى ؟ ذو القرنين گفت : مىخواهم سيطره فرمانروايى خداوند را در كف دريا ببينم . آن شخص گفت اينجا را كه مىبينى همانجايى است كه نوح هنگام برپايى طوفانش از اينجا عبور كرد و شيشهاى از دستش افتاد و آن شيشه از آن هنگام تاكنون پيوسته به پايين مىرود ولى هنوز به كف دريا نرسيده است . ذو القرنين با شنيدن اين مطلب طناب محفظهاش را تكان داد و او را بالا كشيدند .
امير مؤمنان على عليه السّلام فرمودهاند : خورشيد در چشمهاى لايهدار كه در ميان دريايى است غروب مىكند و آن دريا در پشت شهرى است كه در انتهاى مغرب زمين قرار دارد و نام آن شهر « جلفا » است .
امام فخر رازى گويد : مردم دربارهى ذو القرنين نظرات گوناگونى دارند ؛ برخى مىگويند كه او همان اسكندر است كه پسر فيلقوس يونانى بود و در قرآن از او به نام ذو القرنين ياد شده است . آنان بر اين باورند كه كسى كه آوازهاش اين گونه در شرق و غرب عالم پيچيده است چگونه ممكن است كه گمنام ماند ، پس بىگمان او همان اسكندر است كه پس از مرگ پدرش روميان را با يكديگر متحد ساخت و تا مغرب و درياى سرخ پيش رفت و آنگاه به سوى شام رفت و بنى اسرائيل را نابود كرد و پس آنگاه عراق و ايران و هند و چين را درهم شكست و خراسان راآباد نمود و پس از آن ، هنگام بازگشت به عراق در سرزمين « سهرورد » بيمار شد و جان سپرد . دربارهى وجه تسميهى ذو القرنين گفتهاند : ذو القرنين به دو شاخ خورشيد كه همان شرق و غرب آن است دست يافته بود و به همين جهت ذو القرنين لقب يافت و ذو القرنين يعنى صاحب دو شاخ . قول دوم نيز از ايرانيان است كه مىگويند : شخصى به نام « داراى اكبر » با دختر فيلقوس ازدواج كرد ولى چون او را بدبو و زشت ديد او را رها كرد . آن زن باردار بود و فرزندى به نام اسكندر به دنيا آورد كه هرچند
ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 272
مساهمون: صادق حسن زاده
ص٢٧٢