تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
صداى تكان خوردن زره ذو القرنين به وجود او در كاخ پى برد و به ذو القرنين گفت : تو كيستى ؟ او خود را معرفى كرد و اينك وحشت ذو القرنين فرو ريخته بود و پرنده از او پرسيد : آيا اينك به كار بردن گچ و اجر در ساخت خانه‌ها فزونى يافته است ؟ ذو القرنين گفت : آرى . ناگهان پرنده پروبالى زد و بدنش به آهن تبديل شد . دوباره پرنده پرسيد : آيا به كار بردن آلات موسيقى در ميان مردم رواج يافته است ؟ ذو القرنين گفت : آرى . ديگر پرنده آهنين شد . سومين بار پرنده پرسيد : آيا گواهى دروغين در ميان مردم مرسوم شده است ؟ ذو القرنين براى سومين بار پاسخش مثبت بود . ناگهان همهء پيكر پرنده تبديل گلوله‌ى آهنى شد و ميان دو ستون قصر را مسدود كرد . ذو القرنين به هراس افتاد و در اين هنگام آن پرنده آهنى پرسيد : نهراس و بگو : آيا مردم يگانگى خداوند را به فراموشى سپرده‌اند ؟ ذو القرنين گفت : چنين نيست . ناگاه 3 / 1 بدن پرنده به حالت اوليه برگشت . پرنده دوباره پرسيد : آيا مردم نماز نمىگزارند ؟ ذو القرنين گفت : اين‌گونه نيست . بلكه مردم نماز را بزرگ مىدارند و به‌جاى مىآورند . دوباره ديگر از بدن پرنده به حالت طبيعىاش بازگشت . پرنده براى سومين بار پرسيد : آيا انسان‌ها غسل جنابت را وارهانده‌اند ؟ ذو القرنين گفت : هرگز اينطور نيست . ناگهان همه پيكر پرنده به حالت عادى بازگشت . آنگاه ذو القرنين با اشاره‌ى پرنده ، از پله‌ها بالا رفت و وارد بامى گسترده و باشكوه شد . ناگهان در كنارش جوانى نورانى را ديد كه لباسى سپيد بر تن داشت و به آسمان مىنگريست و دستش را بر روى دهانش نهاده بود . ذو القرنين از ديدن اين جوان شگفت‌زده شد و دليل كارش را از او پرسيد . جوان گفت : من وظيفه دارم كه بر صور بدمم و چون هنگام دميدن در صور نزديك است خود را اماده انجام فرمان الهى نموده‌ام . آنگاه سنگى را به ذو القرنين داد و گفت : گرسنگى و سيرى تو به گرسنگى و سيرى اين سنگ بستگى دارد . پس آنگاه ذو القرنين نزد يارانش بازگشت و آنچه را كه ديده بود براى آنان بازگفت . سپس ذو القرنين آن سنگ را بر روى يك كفه ترازو نهاد و بر روى كفه ديگر هزار سنگ گذاشت اما آن يك سنگ سنگين‌تر بود . همگان در اين كار شگفت‌زده